نسیم طبیعت ایران

پژوهش، تحقیق، ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه طبیعت، گردشگری و آئین های ایران

به یاد دوست خوبمان علی، نهالی که زود شکست...
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی عسگری ،نسیم طبیعت ایران

علی عسگری - روحش شاد

انگار همین چند روز پیش بود که از سفر مرنجاب برمی گشتیم. علی با اینکه سفر اولش بود خیلی از همراهی با گروه راضی بود. آهسته خودش را به من رساند و گفت: « گروه خیلی باحالی دارید، از این به بعد همه ی برنامه هارو باهاتون میام». گفتم: «علی جان خودت باحالی، وجود شما گروه رو باحال می کنه».

سر خیابان دادمان پیاده شدند و رفتند، همراه با دوست صمیمی اش، سعید.

دیگه ندیدمش تا .... (بقیه در ادامه مطلب) 


برنامه ی «باداب سورت»، یک کمی دیر خبردار شده بود و حسابی کلافه بود، چند بار تماس گرفت... گفتم: «واسه ی خودت و دوستت جا نگه داشتیم ولی دیگه جا نداریم!» خیلی تلاش کرد، چند بار دیگه تماس گرفت، گفت:«من به خیلی از دوستهام گفته بودم توی برنامه ی بعدی خبرشون می کنم ولی حالا میگین جا نیست که بیان!» آخر سر هم پنج نفر شدند و آمدند، وقتی برگشتیم بازهم خودش را به من رساند و گفت: « ببخشید اگه دوستام خوش سفر نبودن!» گفتم: « این چه حرفیه علی جان، مرام خودت و سعیدرو عشق است.» گفت: « سفر تبریز را یا خودم میام یا با سعید» گفتم:«قدم هردوتاتون روی چشم».

حالا چند روزی بود که مشغول مقدمات ثبت نام سفر سه روزه به تبریز بودیم. علی اس ام اس داد که: « جای مارو نگه داریدها، ما حتما تبریزرو میایم». اما روز یکشنبه آخرین مهلت ثبت نام بود ولی خبری از تماس مجدد علی نشد! به بچه ها گفتم: «خبری از علی عسگری نیست!» ولی همه امیدوار بودیم تا شب خبر بده.

ساعت 11 یکشنبه شب بود که تلفن زنگ زد. صدای جوانی از پشت خط می آمد که اول نشناختمش، از یک شماره نا آشنا زنگ می زد، اما وقتی خودش را معرفی کرد متوجه شدم که سعید نصرتی، دوست علی است. تعجب کردم، آخه برای سفرها همیشه علی هماهنگ می کرد. گفتم: « چه خبر؟ خوبید؟ علی خوبه؟» دیدم انگار سعید توی حال خودش نیست، صداش گرفته و مثل کسی که ساعت ها گریه کرده باشه، صداش می لرزه و نمی تواند به خوبی حرف بزند، خوب که دقت کردم شنیدم که گفت: « ازدیروز می خوام باتون تماس بگیرم ولی نمی تونم، آخه برای علی یه حادثه ای پیش اومده»  با شنیدن این حرف تمام عضلات بدنم منبسط شد، فوراً گفتم: « چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: « من از دیروز تا به حال شوکه هستم، علی پریشب تصادف کرد، و رفت... دیروز توی شهرستان ساوه دفن شد و فردا مراسم سومین روز پرکشیدنشه!!!

اس ام اس عاشقانه

... بقیه حرف های سعید را نفهمیدم، فقط بعد از اینکه آرام گرفت گفتم: « سعیدجان صبح باهاتون تماس می گیرم»

همه اش حس می کردم این یک شوخی یا یک وهم و خیاله... چند دقیقه ای همه ی خاطرات این چند سفر را مرور کردم، علی، جوان با نشاط، مهربان، صمیمی، پرتحرک و دوست داشتنی. علی، دوست خوب و شاداب گروه. همانی که با همین چند برنامه در دل همه ی بچه ها جاباز کرده بود و همه دوستش داشتند. یادش به خیر، توی سفر مرنجاب، چقدر انرژی مثبت به گروه می داد، با حرف هاش، با شعرهایی و دکلمه های زیبایی که توی اتوبوس می خوند...

تا صبح هنوز توی باور و ناباوریم. با پریسا که دوست خواهر علی است تماس می گیرم، اما ایشان هم از همه جا بی خبر است. قرار می زاریم با یکی از دوستان خواهر علی تماس بگیرند و کسب اطلاع کنند. ساعتی بعد پریسا زنگ می زنه و در حالی که از شدت گریه توان حرف زدن نداره خبر را تایید می کنه...

سرم داغ می شه. علی... دوست بیست و چندساله امان که تازه داشتیم به هم عادت می کردیم حالا دیگه در بین ما نیست. واقعاً دنیا چقدر کوچک و گذراست...

گوشی را برمی دارم. یک متن تسلیت برای بچه هایی که علی را می شناختن می نویسم. به احترام روح بزرگ علی و اینکه قرار بود در سفر تبریز همراهمون باشه، سفر تبریز را کنسل می کنم و از بچه ها می خوام که در مراسم هفتمین روز علی در تهران یا روستای قائون ساوه علی را تنها نگذارند...

گروه نسیم طبیعت ایران این ضایعه ی بزرگ را به خانواده ی گرامی علی، خواهر عزیزشان، دوست مهربانش سعید و همه دوستان ایشان در گروه، تسلیت می گوید و جایش را برای همیشه در بین بچه های گروه خالی نگاه می دارد...                             روحش شاد 

علی عسگری - روحش شاد