نسیم طبیعت ایران

پژوهش، تحقیق، ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه طبیعت، گردشگری و آئین های ایران

رؤیای گفتگو با خدا
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: گفتگو ،خدا

 چند روز پیش پوستری از مؤسسه فرهنگی ندای آرامش با عنوان «گفتگو با خدا» در یکی از مراکز چاپ تهران دیدم که نظرم را به خود جلب کرد، متن زیبا و جالبی است، شما هم بخوانید ببیبیند اینطور نیست...؟

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم ...


خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟   من در پاسخ گفتم:  اگه وقت دارید.
خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است...       پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکیشان،  اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند!

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول بدست آورند
و بعد پولشان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند!
اینکه با اضطراب به آینده می­نگرند و حال خویش را فراموش می­کنند
بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده!
اینکه آنها به گونه­ای زندگی می­کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه­ای می­میرند که گویی هرگز نزیسته­اند!

 

در اینجا...
دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم: به عنوان پدر می­خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
خدا گفت: بیاموزند که آنها نمی­توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.
همه کاری که آنها می­توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان دارند ایجاد کنند اما سالها طول می­کشد تا آن زخمها را التیام بخشند.
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین­ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین­ها نیاز دارد.
بیاموزند آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احسا سا تشان را بیان کنند.
بیاموزند که دو نفر می­توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه  خود را نیز باید ببخشند.

در انتهای این دیدار...
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندنتان بگویید؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم. همیشه...