نسیم طبیعت ایران

پژوهش، تحقیق، ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه طبیعت، گردشگری و آئین های ایران

مرگ مشکوک...
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مرگ مشکوک ،فرشته ایران نزاد

     مرگ مشکوک، توصیف داستان گونه ای است از برنامه پیاده روی یک روزه گروه در قعر جنگل های توهم انگیز پلنگ دره در شمال کشور. خانم فرشته ایران نژاد که تبحر خاصی در داستان سرایی و سفرنامه نویسی دارند این بار نیز با قلمی جادویی و هنرمندانه جریان چندین ساعت پیاده روی در رودخانه کسلیان در پلنگ دره را به زیبایی و در قالب ماجرایی ماورایی به تصویر کشیده اند. شاید برای دوستانی که خود در این برنامه حضور داشته اند خواندن این مطلب بسیار شیرین تر از بقیه باشد.

     گروه نسیم طبیعت ایران ضمن تبریک به خانم ایران نژاد به خاطر تبحر خوبشان در ارائه اینگونه سفرنامه ها و قلم هنرمندانه و زیبایشان، این سفرنامه را در یک قسمت منتشر می نماید و از دوستان گرامی می خواهد پس از مطالعه، حس زیبای خود را در لینک نظرات منعکس نموده، خود نیز دست به کار شده ضمن ارتباط صمیمی تر با ما، نسبت به ثبت خاطرات سفرها و ارسال آن برای گروه همت گمارده و در این کار زیبای فرهنگی سهیم شوند.

مرگ مشکوک... مرگ مشکوک...مرگ مشکوک...

     انگار با یقینی کامل به دنبال یک برق ناگهانی رفته باشی ...  و حالا هر توهم و هذیانی هم بخشی از راه و اکتشافات راه است. چیزی مثل سنگ روی سرم آوار می شود می­شکند و تبدیل می­شود به یک جریان سرد وحشی و خشن و بعد مثل یک نوازش که روی سرت نه، مغزت کشیده می­شود. با سحری عجیب.... هر چه هوا در ریه­هایم با یک نفس بیرون می­ریزد نفسی که شاید  نفس آخرین باشد.

     


  مثل این که دستی جایی آرشه­ای را به لرزش در آورده باشد. بی آنکه بخواهد و بعد از نوسانات متعدد بالاخره آرشه می­ایستد و  متوقف می­شود . توقف کامل. مرگ. آرشه زندگی ایستاده بود.  زمانی که هنوز در انتظار یک ارتعاش دوباره­ام . دستی که می­زد، ناپدید شده است و  موسیقی که زنده می­کند حالا خاموش. هیچ توضیحی نیست.

    مثل اشعه ایکس در ماورای هر چیزی نفوذ می­کنم می­بینم ... ورای  هر چیزی را اما نه با چشم ... همه چیز به حد اعلای خود می­رسد و ناگهان با سرعتی شگفت­آور تغییر می­کند. مثل دردی شدید و ناگهان احساسی از خلسه که به دنبال آن می­آید. نوعی تحریک شدید هر حس­. تاریکی مطلق و سپس یک نور که کوچکترین ذره را منعکس می­کند و نشانت می­دهد. سرمایی شدید  تا مغز استخوان، و ناگهان حسی نشئه­آور از گرم شدن. تجربه­ای که می­خواهی هزاران نفر را در آن سهیم کنی و باز هم تنها باشی. نوعی زندگی ذهن ... و حالا من مرده­ام یا هنوز نیمه جانم... نمی­دانم.. .مثل آغاز سفر... تدارکی از رفتن و هنوز ماندن... منتظر یک قدم... یک قدم تا مرگ...

    راهی هزار ساله را یک روز رفته بودم .. .و زندگی داشت به پایان می­رسید... یکی گفت درست در وقت خودش... ساعت پنج صبح شروع شد... اول سنگین بودیم... سنگین بارهایی که بخشی از آن را برداشته بودیم...

    یک چیزی مثل برق می­گذرد: کمر باریک من... شام تاریک من... با ما وفا کن کمر باریک... اون چیه سالاد ماکارونی... وای چایی چه می چسبه ...من سردمه ....پارمیدای من کوش ... آخ دارم می رم از هوش .... اینجا حال نمی کنم ..... بچه ها این باتوم مال کیه... جا نذارین... اینجا یک راه میان بره... شیرجه بزن... مال هزار و پانصد سال پیش... قبر یکی از فامیل­های امیر... شب هفت هم اگه همین قدر شلوغ بشه... بلالی بفروشیم... لیاقتش همون درخته... کد عجب ببر... عجب پلنگ هر حیوونی...

    شوخی شهرستانی. شتلپ.. آب نپاشین... آتش بس... می­خوایم عکس بگیرم...  مثل وردنه است... نه شورنه ترش... اصلا ملسه توی جیب جا نمی­شه... خوب معلومه که امیر­کبیره... خرس هم هست... پلنگ هم دیده شده... شیش متر می­پره… و گردنتو می­گیره... آخ گردنم... بالش زیر سرم نیست... و تمام تنم خیس شده از عرق تب... بعد هم سرد شدم...  همه رفتند... گفتند: خسته نباشید... دکتر دستکش را در آورد: بسه... حالا یک نوار بگیرین... برای پرونده...: 214 کیلومتر... تهران... دماوند فیروزکوه... ورسک و پلنگ­دره .

    برمی­گردم به سالهای پیش انگار بالای سر یک بیمار ایستاده­ام و در چهره­ای بی­جان نقش کمرنگی هم از زندگی نیست. آقای نیک نفس[1] می­نویسد: سیب منتظر رویش دستهای توست.

    هیولا وسط جنگل می­ایستد. هیولای سفید با آینه­هایی که تهدید آمیز جلو آمده­اند. این همان میدی­باس است. روی شیشه جلو با خط سفید نوشته: هیولا. مدرن است. کامیون بود می­نوشت: سلطان غم مادر. یا  ژیان: میازار موری که دانه­کش است. به ماشین نیست ذوق راننده هم مهم است: به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد.یا شوخ طبعی:  زندگی بدون عشق، مثل تنبان بدون­کش است. شاید هم سواد انگلیسی  to hell with" یعنی برو بابا. پشت اتوبوس: زایرین کربلا ... گاز سوز...

    من اگر راننده کامیون بودم پشت ماشینم می­نوشتم: کسی راز مرا داند... یواش از  پشت من راند.  پشت کامیون هم  می­نوشتم: تو که راز مرا دانی... چرا پشتم نمی­رانی... بغل دست شاگرد: چون که جنبه نداشتی... بهتر قالم گذاشتی. و یک تابلوی دیجیتال جلوی ماشین که هر وقت رد شد: ناراحت نشو برار ... عشقمه می­ری سر کار. راننده­ها در سکوت جاده، زنده پنداری( یک لغت جدید... ادبیات روانشناسی... نوشته فرشته) می­کنند. شعرهای پشت کامیون­ها حاصل انس­گرفتن با وسیله نقلیه است (فرضیه شماره 1). راننده­ها با جاده آشنا­تر از هر اقامتگاهی هستند از عمق قلبشان می­خواهند دیگران این تنهایی را بدانند. (فرضیه شماره 2) در فلسفه زندگی آنها دل تنگی خود را تعمیم می دهند. (فرضیه شماره 3) جاده زندگی و مرگ در یک خط قرار می­گیرند. (فرضیه شماره 4) ( باشه دایی بسه... می­رم سر قصه)

پرستار همه دستگاه­ها را از دور من جمع کرد یک چیزی توی دماغم یک چیزی توی دستم ... و یک دسته لزج از روی سینه­ام... به نظر مهربان می­رسید و جدی... و مو­های کوتاه پرستار زیر مقنعه می­درخشد. می­خواستم بپرسم خیلی قشنگه کدوم آرایشگاه؟...که مثل بادکنکی که بادش یک دفعه خالی می­شود دور تا دور اتاق چرخدیم و افتادم یک جای نا آشنا... قیس... سسسسس.

    ایستادن آرشه، احیای قلبی... سیال شدن در هوا... عجیب بود. اما سوال این بود که من چطور مرده بودم؟ نمی­دانستم. جسدم را بررسی کردم به دنبال یک جای زخم شکستگی... علایمی از تصادف و یا هر چیز دیگری... چند زخم روی دست­ها و پاهایم بود که البته خیلی جزیی.  یک خون­مردگی هم پشت سرم. راه افتادم تا ایستگاه پرستاری. ردیف پرونده­ها و پرستار مو کوتاه و یک پزشک چاق... یک بچه که هی نق می­زد.  چطور مرده بودم؟! چرا؟! روح تصادفی کنار جسدش نشسته بود... از دیدن یک روح تازه مرده  قوت قلب پیدا می­کنم... اما فقط یک لحظه... روح تصادفی چنان بهت زده بود... که انگار کسی مرده! داداش... بی­خیال... حداقل می­دانست چطور مرده اما من چی؟! باید کشفش می­کردم... باید از اول ماجرا را مرور می­کردم.

اول ماجرا­: رسول و این حرفها!!!...  نیچه و این جا!!!...

    صبح کار می­کردم.... اما مهم نیست حتی قسمتهایی که داشتم روی رمانم کار می­کردم هم مهم نیست. واضح بود که زنده و سالم بودم. شب وسایلم را گذاشتم توی کوله­پشتی. فردا صبح ساعت 5 راه می­افتادیم به طرف سواد کوه...

    حوله... یک دست لباس اضافه... دوربین چشمی... یک چاقوی سوییس آرمی... هد لایت... و چند تا نوشیدنی.  باید  همه جزییات را بررسی کنم. هر نکته­ای می­تونه راهگشا باشه... یعنی من کشته شده بودم... ممکن است، بیماری خاصی نداشتم پس تنها راه­های مردن یک تصادف، پایین افتادن از کوه یا قتل می­توانست باشد. نه یک مرگ طبیعی. گیتی مظنون اول است. اولین مظنون­ها همیشه دوستان هستند. مگر نشنیدی که مولوی می­گوید: هر کسی از ظن خود شد یار من! به نوعی من همیشه موجب سرافکندگی گیتی بودم... شلپ شلوپ توی آب راه می­رفتم و گاهی از یک درخت آویزون می­شدم از آن بدتر هر بار عکس می­گرفت غیبم می­زد. خوب هر عکاسی هم یک مدل با حال مثل من نیاز دارد.

    سایه­هایی درهم و برهم میان تاریکی ایستاده­اند و من با تمام آنها احوال­پرسی می­کنم. روشنک، فریبا، صدف، ساناز، الی محمد، رسول... حامد، سمانه، سیمین، زری­جان... و تعدادی چهره های نا آشنا... رویا هم هست... هنوز میدی باس(هیولا)  نیامده. لبریزم از انرژی، انرژی که گاهی کنترلش برای من سخت است. و حس­هایی که مرا عاصی و لبریز می­کند.

 

    کوله­ها پخش می­شود روی صندلی­ها... همه می­نشینیم. مقصد سواد کوه، جنگل شیر­گاه، پلنگ دره... رودخانه کسلیان... از جاده جاجرود می­رویم. آزاد راه چی­چی؟... 

    بوی گاز می­آید رویا می­گوید: هیولا گاز سوز است... احساس می­کنم هوا کم است... پرستار یک نوار قلب که خط ممتد به انتهای زندگی من را نشان می­دهد می­چپاند لای پرونده... می­خواهم صافش کنم، نمی­توانم... این منم. بی­هیچ توانی. می­خواهم پرونده را ورق بزنم نمی­توانم... فوت می­کنم... نمی­شود... جلوی پرستار شکلک در می­آورم... حداقل یک جیغ بزند تفریح کنم. اما نمی­بیند.

    خوب می­شود تصور کرد... در گوشه­ای از میدی­باس آنجا که من نشسته­ام. نشت گاز است... من که خسته­ام به خواب می­روم و بچه­ها گرم صحبت می­شوند... من گاز را استنشاق می­کنم... و باز هم کمی بی­حال می­شوم اما از آنجا که کمی ماخوذ به حیا هستم، چیزی نمی­گویم. ایرج می­پرسد: کی صبحانه می­خوریم؟... چشم من کمی باز می­شود اما دوباره پلکهای ناتوانم! روی هم می­افتد...  غلظت گاز در ریه­های من بالا می­رود و وارد خون می­شود. همه تصور می­کنند من خوابم. اولین ایستگاه برای صبحانه است و تا آنجا حداقل دو ساعت راه... من همین­جور گاز را تنفس می­کنم و به جای اکسیژن این ماده­ی بد بو وارد ریه­های من می­شود. دیگر هوشیاری­ام را از دست می­دهم. رسول می­گوید: "همیشه درد در پی شناخت دلیل است، در حالی که لذت مایل است همان جایی که هست بماند و پشت سرش را هم نگاه نکند"... بعد سبیل­هایش دراز می­شود و تا روی لب­هایش را می­پوشاند... رسول است  یا نیچه؟! تشخیص نمی­دهم. البته رسول و این حرفها!!!... نیچه و این­جا!!!... من می­میرم. پایان ماجرا...


 

"به طرزی ابدی غیر واقعی": خاطرات گمشده رضا شاه

    کش می­آیم... زیر آبشار کوچکی ایستاده­ام و آب با فشار روی سرم می­ریزد... با هر قطره آب می­ریزم چه لذت­هایی در طبیعت است. من تا اینجا چطور آمده­ام... روی آب دراز می­کشم... آب از من می­گذرد. از لای انگشتانم... خیس و خالی اینجا وسط جنگل است تا اینجا آمده­ام.

    روی صورتم ملحفه سفیدی کشیده­اند. حالا می­دانم که با گاز نمرده­ام. زندگی در تهران, ریه­ها را با هر سمی سازگار کرده است. آقای قالی­باف باید یک تابلو مثل عکس­هایی که روی سیگار می­زنند بزند سر در شهر تهران و بنویسد خودتان قضاوت کنید. نه بی­انصافی است سر درِ نمایندگی­های ایران خودرو بزنند، مناسب­تر است. تا جنگل رفته­ام... پرستار روبروی من است می­گویم: این ملحفه را عوض کن نگاه کن لک دارد... خدا را خوش می­آید این­طور بمیرم... حالا الکی... اما نه لک لکی.

    که چی؟!  می­رود... میدی­باس در جاده­ی جاجرود. دایی مسیر را توضیح می­دهد. احتمالا فکر می­کند که کسی هم گوشش به این حرفها بدهکار است.  مثل من که دلم خوش است این سفر نامه­ها را کسی می­خواند. ورسک... پل ورسک... ساخت در زمان رضا شاه، سیمان و آجر و شن شسته شده، شن را چند بار با آب رودخانه می­شستند و با پارچه سفید امتحان می­کردند که خاک نداشته باشد. خلاصه برق می­انداختند می­فرستاندند خدمت اعلی­حضرت. روزی سه کارگر به خاطر خاکِ شن­ها جان خود را از دست می­دادند!!! ("به طرزی ابدی غیر واقعی: خاطرات گمشده رضا شاه"که هیچ کس آن را نخوانده است عین همین سفر­نامه... پیش خودمان باشد خودم آن را نوشته­ام) آخرین پیچ­ها را خودش می­بندد و سر مهندس راه «آقای والتر اینگراتریشی» را می­گذارد زیر پل، البته رضا شاه فقط شعور نبوده که یک مهندس اتریشی را بگذارد با زن و بچه زیر پل(حالا خودش هیچی زن و بچه­اش چرا؟ احتمالا برای اینکه داغدار نشوند) بلکه ولخرج و اسراف­کار هم بوده، دو میلیون و۶۰۰ هزار تومان هزینه کرده برای یک شاهکار معماری، فکر کن می­توانست چه کارهای راحت­تری بکند و پل هم نسازد)

     این پل ضمن اینکه تاریخی است، تاریخ را هم عوض کرده... همین رضا شاه تخس وقتی هیتلر از او خواست همه پل­های ایران را از ترس حمله متفقین خراب کند، خیلی راحت به پیشوا گفت: برو بابا... احتمالا عبارت to hell with که پشت ماشین­ها می­نویسند عبارتی تاریخی است مربوط به رضاشاه (فرضیه شماره...) خلاصه متفقین اتفاقا با همین پل پپروز می­شوند و چرچیل اسم پل ورسک را می­گذارد "پل پیروزی". حالا فکر کن اگر رضا شاه آن­موقع تخس­بازی در نیاورده و جلوی پیشوا در نیامده بود، الان آمریکایی­ها... آلمانی حرف می­زدند ما به جای  میدی­باس می­گفتیم:  Sammelleitung به جای تلفن همراه که خدا پدر فرهنگستان را بیامرزد می­گفتیم هَندی... و به جای شکیرا احتمالا حالا «سارا کنور» مشاور «اوباما» می­شد. و دنیا کلی عوض می­شد (البته باید مشکل قد را هم در نظر گرفت. بین مشاوران اوباما قد یک فاکتور مهم است. حتما باید کوتاه یا متوسط یا بلند قامت باشند وگرنه رد می­شوند. بعد ادعا می­کنند ما شایسته سالاریم... هه)

    پل را هفتاد سال ضمانت کرده­اند و بعد از هفتاد سال هنوز سر پاست و هنوز قطارها از روی آن می­گذرند. دایی همین طور حرف می­زند. میان زمزمه گروه بلندگو را هم برداشته است. بعضی ها مثل من ژست­ گوش­کردن گرفته­اند. دایی هنوز می­گوید. از زییایی­های مسیر. سه خط طلا... باید راه آهن تهران- شمال را سوار شوی و بروی آن بالا تا خط­ها را ببینی. من می­پرم وسط حرف دایی: من رفتم... من رفتم...

    دیدی چقدر زیباست؟   نه... ندیدم آخه شب بود...

    پل و راه­آهن، جنگل وکوهستان را به هم پیوند داده اند. سازه­هایی از سیمان و آهن با جلوه­ای دیدنی... می­آید دستهایش را می­دهد به سنگ و پاهایش را فرو می­کند در خاک همانجا می­ماند... مقتدر و در مسیر تماشایش"سطح روح پر از برگ سبز می­شود"[2] و اینجا هیچ انکاری نیست که "حیات غفلت رنگین یک دقیقه «حوا»ست." [3]

 

مهرداد رئیسی بود یا ایرج .... فرقی نمی کند!

    چیزی روی شانه من دست می­گذارد. نرمی قدمش را حس نمی­کنم. یکی با چشمان فرو افتاده و چهره­ای آشنا کنار گوشم می­خواند:

"به نرمی قدم مرگ می­رسد از پشت

و روی شانه ما دست می­گذارد

و ما حرارت روشن انگشت­های او را (انگشت­های خالی­ام از آب می­گذرد)

بسان سم گوارایی کنار حادثه سر می­کشیم" [4]

    وسط جنگلی افسانه­ای هستم. کهنسال­ترین جنگلی که هنوز باقی است. گونه­هایی مانده از میلیون­ها سال قبل با درختانی به ارتفاع 15 متر. اینجا دایناسورها مرده­اند. پلنگ­ها هم کم و بیش، اما درختان زنده­اند از عصر یخبندان. شاید سید و دیه­گو را هم بتوانی ببینی.

      یکی پرسید: پس کی ناهار می­خوریم؟ مهرداد رئیسی بود یا ایرج فرقی نمی­کند...! فقط اگر به جای مهرداد رئیسی ایرج عصر یخبندان را دوبله کرده بود سید دائم می­پرسید: کی صبحانه بخوریم؟ راستی کی صبحانه خورده بودیم؟ روحم مجبور است عقب­گرد کند به وسط حرف­های دایی و انتخاب تخم­مرغ و سرشیر و کره و پنیر برای صبحانه... آنهم توی اتوبوس. امروز سلف­سرویس نداریم. معادل فارسی قشنگی ندارد یعنی خو....ضایی. خوب نیست دایی هم از فرهنگ سفر حذفش کرده. موضوع هزینه نیست. اینها فرهنگ است. باید یاد بگیری در سفر حجیم نخوری!! چه ربطی داشت؟!

    سه اتوبوس گردشگری دیگر هم آمده بودند... چیزی یادم نمی­آید. تنها خاطره­ای که خیلی پررنگ است پیشنهاد عوض­کردن امیر و چند نفر دیگر به جای یک نفر از گروه مقابل است که با استقبال روبرو می­شود، و دیگری مربوط به جدل جلوی دستشویی است.

    پیرمرد یک میز گذاشته بود زمان می­گرفت؟ و بعد پولش را حساب می­کرد! درستش هم همین است. این را به یکی از مسئولین تور یکی از اتوبوس­های گردشگری گفتم. طرف پولِ ر...نش را نمی­داد... حتی محض خاطر فرهنگ دستشویی. پیرمرد هم در جمیع طرفدارانش شروع کرد به غرزدن که ما کنترل صحنه را سپردیم به او و بیرون آمدیم.

    حالا میدی­باس در مسیر باریک سبز ایستاد. همه برای آب پیمایی حاضر می­شوند. وسایل ضروری را بر می­داریم و چند کوله یکی می­کنیم. فقط عده­ای دوربین بر­می­دارند. خطر افتادن در آب. راه شروع می­شود. دایی از اهمیت سبک حرکت­کردن و نریختن زباله می­گوید. چندبار اشاره می­کنیم موارد معدود هم بگویید. نمی­گوید. و دست آخر جوراب بود یا یک چیز دیگر  که قصد داشتم آخر سفر نامه بگویم: تو رو خدا لباسهای زیرتان را جا نگذارید... ولی نمی­گویم.. بی­خیال.

چرا به جای منقرض شدن پلنگ مازندران توریست­ها منقرض نشده­اند؟

    درخت­ها مثل چتر  باز شده­اند.  پاهایمان در آب است و خیس... عبور از سنگ. آرام شدن پشت  یک طبیعت وحشی... آدم اینجا تنهاست... سهراب همین طور شانه­به­شانه من می­آید. می­خواست بگوید:  قایقی خواهم ساخت... خواهم انداخت به آب، که دایی و بقیه شیرجه زدند برای شنا کردن. شعر می­سراید... راست می­گویی بپر توی این آب سرد... اینجا رودخانه کسلیان است وسط پلنگ دره... رویا گفت: اینجا پلنگ هم دیده شده است. بنابراین با احتیاط از وسط آب بروید. در تابستان پلنگ­ها توله­هایشان را می­آورند در خنکای آب برای لالایی... حالا اگر اتفاقا هم از کنارش رد شوی، پلنگ مادر رحم نمی­کند شش متر می­پرد و درست گردنت را می­گیرد.( اگر این طور است چرا به جای منقرض شدن پلنگ مازندران توریست­ها منقرض نشده­اند... این هم سوالی است)

    زری[5] نمی­خواهد لباسش خیس شود. می­برمش یک جای عمیق می­رود زیر آب و زنده می­شود... همیشه با نفس تازه راه باید رفت... یواش یواش بعضی­ها که از کنار عبور می­کردند... قدم می­گذارند در آب. از زیر تنه­ی درختهایی که افتاده­اند رد می­شویم.  تک­تک  و گاهی جمع با چند عکس همراه می­شود.

    یک سمت درخت­ها را جلبک­ها پوشانده­اند... راهنمایی برای جهت­یابی راه. همیشه جلبکها در سمت شمالند، آفتاب مانعی است در روییدن جلبک... و سمت خالی درخت به سمت آفتاب جنوب است. کنار رود گزنه­ها هستند. هر جا راه آب بسته می­شود، می­رویم در حاشیه سبز و هر جا که راه باز است، آب شکاف می­خورد و پاهای ما به جلو می­رود در خلاف مسیر آب. چه حسی است که آب تو را می­کشاند به پشت. چه حسی است سنگینی پاها... مثل همین آفتابی که به سختی راه باز می­کند در انبوه برگ...

    سهراب کمی ساکت شده است... مثل اینکه پا در کفشش کرده­ام ... نه چه کسی این جسارت را دارد فوری شاکی می­شود که... کفش­هایم کو؟ محسن کفشش پاره می­شود. دایی گفت: کفش­های مستعمل اما نه این­قدر... نه انگار جنس جنسِ چینی است. آنها را با بند به پایش می­بندد. تا کجا دوام بیاورند؟ ماهی­ها زیر پایمان شنا می­کنند و خرچنگ­ها راه می­روند. هر بار رسول یکی را بر می­دارد و ازسر راه دور می­کند... دوستدار سخت­جانان... ببخشید سخت پوستان... می­خواهم بگویم سوسک جز سخت­تنان است یا نرم... که می­ترسم رسول با دمپایی بیافتد به جانم یا کفش­های نیم بند محسن.

    غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست. ای بابا مثل اینکه سهراب هشت کتاب را برداشته راه افتاده پشت سر من. انگار نه انگار می­خواهم بدانم چطور مرده­ام؟ در این آب که نمی­شود غرق شد. خورده شدن توسط پلنگ هم منتفی است. این درخت­ها که مارها را دور می­کنند پس نیش مار هم نبوده است. یعنی ممکن است با گزنه؟!! سهراب زمزمه می­کند : و فوت باید کرد... می­گویم گزنه را؟... می­گوید: نه صورت طلایی مرگ... راه می­رویم! سهراب کمی سریش شده است... طلایی دیگر چیست؟ رسول تشر می­زند: هیچ آدمی زاده­ای جسارت ندارد که در حلقه­ی درونی سرنوشت وارد شود... و باز سبیل­هایش دراز می­شود تا روی لب­ها... چه شباهتی است بین نیچه و رسول غیر از همین توهمات سبیلی نمی­دانم...! اما طلا... حلقه... سرنوشت مرا به یاد یک گفته­ی فیلسوفانه می­اندازد: یک حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم... می­خوام بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم.

مسیر از کوه دماوند تا بطری­های آب... و زندگی دوباره همان قدر کوچک می­شود

    کوله­ها مثل مسئولیتی که گریزی از آن نیست... از لذت سبکی می­کاهد. ما چقدر در سفر زندگی سنگینیم... خط نقره­ای آب باریک و بُرنده روی سنگ­ها می­ریزد. رسیده­ایم به یک آبشار کوچک که مثل یک جریان سرد و وحشی و خشن روی سرت نه مغزت آوار می­شود و نوازش می­دهد.  تا کمر فرو می­روی در آب... نور رقیق است. همه چیز در رنگین کمان حیات، انگار از نو زاده می­شود... سیاه مثل سنگ و سبز مثل درخت... تاریکی مطلق و سپس یک نور که کوچک­ترین ذره را منعکس می­کند و نشانت می­دهد. سرمایی شدید  تا مغز استخوان و ناگهان حسی نشئه آور از گرم شدن.

    زیر­اندازها می­شود یک فرش بلند و سفره پهن می­شود... گرسنه­ایم. خیس و سرد. یک آتش ملایم. تجربه جوش آمدن آب در بطری. یک چای داغ... که لذتش را شریک می­شویم... غذاها میان سفره به نمایش گذاشته می­شوند. جشنواره­ی خوردنی است! یا غذای سفر!!... نمی­دانم. همه اهل تعارفیم. آقای تقوی که گفته است اسمش را نبرم... اول نوشت یک وعده غذای نیمروز... بعد نوشت یک وعده غذای ساده­ی نیمروز... کم­کم یک وعده غذای ساده و سرد نیم روز... و حالا یک وعده غذای ساده، سرد، مناسب و فاسد نشدنی نیم روز. عبارت بعدی کل حجم سایت را خواهد گرفت. اما سفره ما از حجمش نخواهد کاست.

     تن ماهی، سالاد ماکارونی، کوکوسبزی، کتلت... آبگوشت، جوجه کباب، کله پاچه و پیتزا پِستو... نوشیدنی­ها دوغ گرمادیده... حالا اینها غذا که هستند ولی انصاف داشته باشید واژه­ی «گرما دیده» هم شد واژه. کار فرهنگستان است... بهتر که رئیسش را عوض کردند. فرهنگستان بود یا یک جای دیگر. وزارت­خانه هم که باشد هر دو ماه یک­بار وزیر می­رود، یکی دیگر می­آید. کار همین است. چکار دارید به مرخصی زایمان خانم­ها... وزیرها  را هم اگر از بین خانم­ها انتخاب کنند حداقل نه ماه سر کارند، حالا بدون اجازه شوهر... سفر خارجی نروند. گفتم زایمان... یادم افتاد به پاستور بیچاره که مسیر پزشکی دنیا را با یک عمل پاستوریزه عوض کرد... چه اصراری است که اسمش را بردارند بگذارند گرما­دیده. می­گذاشتند سرد و گرم چشیده بهتر فروش می­رفت، احترام پاستور هم حفظ می­شد. مثل این است که روی ماءالشعیر بنویسی: نوشیدنی درون بطری. بچه­های میکروبیولوژی هنوز تیر فرهنگستان را نخورده­اند. آنوقت نمی­دانم به جای کلمه میکروب چه اختراع خواهند کرد: موذی شناسی... به جای آنتی بیوتیک... چرک برچین... به جای مسکن... رنج برچین.... مسکن ضد التهاب... رنج برچین ورم بُر.

    راه برگشتن است. ملایم­تر... از میان گِل­ها رد می­شویم... مسیر از کوه دماوند تا بطری­های آب... و زندگی دوباره همان قدر کوچک می­شود. در مسیر آب. محسن یک کفش کهنه پیدا می­کند... امیر یک قبر خالی... سیمین می­گوید تو نیکی می­کن و در دجله انداز.  امیر سر قبر بی­مرده فاتحه می­خواند... بچه­هایی که دیر رسیده­اند جریمه می­شوند... بستنی بخرند.

    کهن­جنگل در مه است... و کوهستان در محاصره ابر. اینجا جریان حیات و مرگ رقیق می­شود. هر چیزکه امروز زنده است میلیون­ها سال قبل مرده، و هر چیز که میلیون­ها سال قبل مرده در باریکه­ای از حیات همیشه جاری است. مثل من...  که گیرایی می­کشاندم در یک ابدیت. وهمی از مرگ در حاشیه­ی زندگی.

 

    اینجا یک تجربه بی­واسطه است. نمی­توانم بنویسم.  سقراط می­گوید سقط جنین!! کلماتی که تقریر می­کنند، ناتوان از بیان کاملند... آنچه که چنین سحر­انگیز زنده است... را نمی­توان نوشت و این نوشته­ها همه به  سقط جنین می­مانند... سهراب ظریف­تر می­گوید: حیرتی که میان دو حرف حرام خواهد شد. باید حضور داشته باشی... بشنوی و آرام جاری شوی در یک ادراک...

    آب و درخت از میان ما می­گذرند من نمرده ام؟!... سهراب می­خواهد بگوید هوشیاریِ خواب... که ناپدید می­شود... در این راه هزار سال زندگی کرده­ام... رفته ام به ژرفایی که نرفته بودم... انگار خزیده باشی در یک زندگی ابدی.


[1]از اهالی ادب و شعر با ذوقی کم نظیر وبا افتخار یکی از دوستان قدیمی

[2]سهراب سپهری ، مسافر

[3]سهراب سپهری ، مسافر

[4] خودتان حدس بزنید... سهراب سپهری ، مسافر

[5]به یاد همسفرمان زهرا افتخاری که دیگر نیست