نسیم طبیعت ایران

ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه سفرهای طبیعت گردی، محیط زیست و آئین های ایران

سفر تکراری نیست ... (قسمت اول)
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سفرنامه مهاباد ،سفرنامه سردشت ،سفرنامه بانه

     چندی پیش سفری داشتیم به جنوب آذربایجان غربی و شمال استان کردستان. شهرهای مهاباد، سردشت و بانه. شهرهایی که همه کردنشین هستند. هرچند ما بیشتر با هدف طبیعت گردی به این مناطق رفته بودیم اما آشنایی با فرهنگ و تاریخ این شهرها نیز از اهداف سفر بود. سرکار خانم فرشته ایران نژاد از دوستان و همراهان خوب و صمیمی گروه که در این سفر همراه ما بودند شرح زیبا و سفرنامه کامل و جامعی بر این سفر نگاشته اند که ضن تشکر فراوان از ایشان، متن کامل این سفرنامه را در چند قسمت ارائه می نماییم.

    امید که دوستان همسفر دیگر نیز به هر شکل ممکن به فرهنگ سفر، گزارش نویسی و ثبت گزارش های تصویری برنامه ها همت گمارند تا ضمن باقی ماندن خاطرات برنامه ها در اذهان همسفران، رجوع به این مطالب برای دوست داران ایرانگردی و سفر نیز مثمر فایده باشد.

شرح سفر 4 روزه به مهاباد، سردشت و بانه

     در راه شقایق­ها هستند و گندم­زارها. باد در تالاب می­پیچد... مثل یک رقص... و صبح­گاه آرام به درون ما می­خزد. علفزارهای بلند و سبز جای جای تالاب. جایی که چشمهایت را باور نمی­کنی. آب نقره­ای.... آسمان نقره­ای... صورت خورشید کمی پنهان زیر ابر... کمی پیدا... یک باریکه نور در آسمان... یک باریکه نور روی تالاب...

آسمان... زمین... آب... ما و یک بهشت روبرو.

.... کوهی زاییده شده از چشمه. به رنگ­های طلایی و نارنجی... آب چشمه درشیارهایی جاری می­شود. رسوب می­کند. می­شود کوه. آن هم نه یک کوه معمولی... یک کوه خیس، سر تا پا خیس.

                                                                        فرشته ایران نژاد پاریزی       

                                                                                              

1: ما در حلق سفریم...!

سفر تکراری نیست. پای بندت نمی­کند. با همه ی زیبایی و هیجانی که در آن غرق می­شوی باید به آن  پشت کنی و برگردی. شروع سفر است.  به سمت غرب می رویم. اولین ایستگاه مهاباد. غروب راه می­افتیم تا سحر برسیم به مقصد. هر چند مسیر مقصد ماست. به گفته آقای تقوی(معروف به دایی) رهبر گروه، «باید خودتان را به دل سفر بسپرید.» با این حساب ما حالا در حَلق سفریم. منتظر بلعیده شدن.

گیتی نیست. محسن(ابرقویی) می­گوید : پیچوندی... راستش رو بگو؟

-    خیلی معلومه؟

-    آره بابا... خوب کاری کردی...

زنگ می زنم به  گیتی بگم  جات خالی...

فرش باریک و نقره ای جاده حالا جلوی ماست. از تهران خارج شده­ایم اما نه از ترافیک. آدمهامسافرت نمی­روند، گویی فرار می­کنند. گاز، ترمز، ترافیک، مسیر محدود شده با همسفران.

 سی نفریم. با اتوبوس اسکانیا VIP، آخرین مدل، تولید 2013، ترخیص2011، کارکرد 15 کیلومتر. یکی در نمونه­ی خودش صندلی تاشو فقط با یک دکمه. (­البته اگه صندلی تا نشه خودت هم می­تونی تا شی.) دکمه مخصوص خبر­کردن مهماندار (شرمنده مهماندار را باید خودتان استخدام کنید. با این دو قرون پولی که دادی توقع داری جمیله هم...؟! چی؟جمیله داریم..! ) و کولری که اگر خنکت نکند حتما در التهاب سینوس می­تواند کمک­کننده باشد. بسیار شیک، مفرش، یخچال اپن، صفر سرویس. خلاصه بشین وپا نشو. از آنها که باید پشتش نوشت: بسیار سفر باید تا کهنه شود باسی....

دایی می­گوید: برای سفر ارمنستان امتحانش می­کنیم.... نسیم طبیعت ایران با وسیله­ی حمل و نقل آخرِ( یک مگس تند رد می شود) آخرین مدل.(آگهی بازرگانی بین متن) .

از اینجا فقط سمت چپ جاده را می­بینم. دیدن از ارتفاع. جاده تهران- قزوین. از این بالا ماشین ها آدمها و بار و بنه هایشان پیداست. مخصوص کنجکاوی­های فیلسوفانه­ی من. آدم­های تنها با ماشین­های خالی و آدمهای تنها با ماشین­های پر.

کاغذ شکلات، چیپس و پفک یعنی: سفر.

فلاکس چای، یک زن خیره به جاده، آدمها با دهان پر یعنی: سفر کوتاست.

چُرت کودک پشت ماشین، یک کیف صورتی کوچک و چند مداد رنگی، یعنی: مادر شاغل- کودک در مهد کودک- سکونت کرج- کار تهران.

 آفتاب پخش شده روی بسته نان روغنی، پاکت میوه، آدمها آرام..... موسیقی بلند یعنی: ابتدای راه.

 بعد از چند دقیقه همه چیز تکرار می­شود. پوست شکلات، بچه­ای که خمیازه می­کشد و پفک. اما جاده مقصد راننده­ها هم هست. راننده­های کامیون. میزبان جاده ها. نور بالا فلاش (می­تونم رد شم؟) راهنما به راست (برو خیالی نیست) رد می­شوی یک راهنما از تو (دمت گرم). یک راهنما به چپ (حالشو ببر... هواتو دارم) راهنما به راست (خیلی با حالی) راهنمای چپ و راست باهم (چایی می­خوری؟ تازه دمه) نور بالا با مکث زیاد (­ای بابا... سریش) نور بالا با مکث کم­ (­لطفا نور بالای خود را پایین بیاورید) نور بالا با مکث کم و تکرار (نورتو بکش پایین وگرنه منم می زنم بالا) نور پایین دو بار، راهنما راست، یک بوق کوتاه (­داداش بزن­کنار...صفا) (برای کسب  اطلاعات بیشتر به دایره المعارف جاده نوشته­ی خودم مراجعه کنید)

 

2: هیچ کس تنها نیست ...... همراه اول... گرومپ... شررر....

بین راه در یک استراحتگاه می­ایستیم برای شام. جاده­ی زنجان. ساعت 10:45 شب. هوا موهبته. چاقوی زنجان. قلیان. عروسک چینی. خوراکی­ها پخش می­شود روی میزها.... اول کمی غر می­زنیم. رستوران بین جاده است، نه چندان تمیز ولی گرم و دوست داشتنی. می­توانی در تقسیم کردن غذاها و خوراکی­ها حسش کنی.... رویا پفک می­خرد سحر می­گوید: تاریخ گذشته است. دوباره می­خرد. یک مارک دیگر. غذا بیشتر از ظرفیت ماست... همه به اندازه­ای همراه دارند که با بقیه قسمت شود. کوکوسبزی... دوغ... ساندویچ مرغ... سالاد میوه... من به اندازه خودم برداشتم. یک اعتقاد به کم بردن و کم خوردن... اما جمع من را سهیم می کند. فرمند یک ظرف لوبیا دارد.

-    می­گم خیلی مجهز اومده

-    آها... با مهمات ...

یک دستشویی هم آنجاست. همه می­روند توی صف. باید گفت: نگین جاده­ها. کمیاب، پر تقاضا... سرویس­های بهداشتی در واقع غیر بهداشتی بین راه بخشی از سفر هستند که باید سختی­اش را به جان خرید. از نقطه نظر اقتصادی مایحتاج ضروری با تقاضای بالا و عرضه­ی کم با کیفیت نامناسب. از نظر کارآفرینی یعنی یک فرصت کسب و کار. چند نفر حاضر هستند. برای رفتن به  یک توالت خوب پول خرج کنند. بهتره بگذاریم تو شبکه برای نظر­خواهی!

کسب و کار انحصاری سرویس بهداشتی بین راه....  یک نرخ ورودی. وسایل بهداشتی لازم، شیک... همراه با LCD؟! هر یک میلیون تردد جاده ای با احتساب 10 بار استفاده از توالت می­شود ده میلیون و پرداخت 50 تومان ناقابل بابت نرخ ورودی (با LCD 100 تومان) میشود حداقل 500 میلیون تومان. گذشته از آن می­توانی اسپانسر قهوه­خانه­های بین راه بشوی. (هر چه ملت بیشتر بش....ن  تو هم نونت تو روغنه....ببخشید). کسب و کار با توجیه اقتصادی بالا. احتمالا می­شود وام دولتی هم گرفت. (حق ایده محفوظ) غیر از این می­توانی آگهی بازرگانی هم بگیری. بیشتر مردم فقط موقع رفتن به دستشویی مغزشان کار می­کند. مثلا: همراه اول ....هیچ کس تنها نیست ...... گرومپ...شررِر....بی تربیت

 

3: تاناکورا و تالاب کانی برازان

ساعت دوازده نیمه­شب، همه خواب هستند، یا بی­صدا روی صندلی­هایشان لم داده­اند. بعضی به خواب در اتوبوس عادت ندارند. در راه بهتراست بخوابی. صندلی را تا کنی یا تا بشی... حالا هر چی.

امنیت وسیله سفر بسیار مهم است. وقتی خودت رانندگی می­کنی، خسته می­شوی؛ اما... سفر با "نقلیه­ی وسیله عمومی" راحت تر است و خیلی بهتره  و اصولا توصیه تر هم هست. (­در راستای فرهنگ سازی)

هوا هنوز تاریک بود که رسیدیم  به 30 کیلومتری مهاباد. از آنجا 15 کیلومتر به روستای قره داغ رفتیم­. قره­داغ یعنی کوه سیاه. اقامت­گاه روستایی ما آنجا بود. باید به محض رسیدن، حرکت می­کردیم به سمت تالاب تا طلوع خورشید را ببینیم.

خواب­آلود پیاده شدیم و وسایل را بردیم داخل خانه. یک صف طولانی دوباره جلوی دستشویی. در خانه­ی روستایی چهار خانواده کنار هم زندگی می­کردند. سه برادر با همسر و بچه ها و مادر خانواده. آقا هاشم این طوری معرفی کرد: ما سه برادریم. سه تازن داریم با بچه هامون، و همه اینجا زندگی می­کنیم.

در هر گوشه خانه چند اتاق کنار هم ساخته شده بود متفاوت اما شبیه. یک آشپزخانه و یک دستشویی برای تمام خانواده. همه چیز فقط در حد ضرورت... خانه در داشت اما  همه طرف خانه دیوار نبود! ( یعنی خواستی بیای تو بیا..... ولی در بزن)  ساخت با کمترین مصالح. شیوه زندگی خانواده گسترده. گروهی و وابسته. برادرها را هم دیدیم. یکی سالاد درست می­کرد. مادر در آشپز­خانه بود. رئیس خانواده.

اتاقی که ما سکونت داشتیم مخصوص مهمان­ها بود. سفید، تمیز، با یک آشپزخانه اپن. امکانات پخت نداشت. البته هنوز... با عکس یک خواننده­ی قدیمی روی دیوار. ساک­ها پخش شد در گوشه گوشه­ی دیوار. تعیین جای هر کس.

صف توالت ادامه داشت. جمع شدیم بیرون. نیمی از ما سوار نیسان شدیم. پشتِ  نیسان ما هم یکی از فراوان گونه­های زیستی مهابادیم. عجیب الخلقه با صدای: بَع ...عععع

تالاب کانی برازان یک شگفتی است. هر چند در بخش "علاوه بر آن" آمده است. این طوری: تاناکورا، سد مهاباد، پارک ملت و علاوه بر آن تالاب کانی برازان و غار سهولان از جاذبه های گردشگری مهابادند.

هوا کم کم روشن می­شد. کمی سرد...... وزشِ بادِ سرد بالای نیسان........ ابر هایِ سیاه در آسمان...... صبح. لک­لک­ها، چوب­پا و باکلان کوچک در میانه راه.

با دوربین رد پرنده­ها را دنبال می­کنیم. اینجا بهشت پرندگان است. یک سایت پرنده نگری. بعضی مهاجر.... بعضی مقیم. آب تالاب از رودخانه مهاباد می­آید و به دریاچه ارومیه می­ریزد. 900 هکتار آب. (اگر آنجا رفتید حتما یک دفترچه ثبت مشاهدات پرندگان شاخص از دهیاری بخرید. آقا هاشم هم داره. به تعداد محدود... ولی هر کی بخواد هست.) (من ضمن این که یکی خریدم، دفترچه دایی را هم کش رفتم. این طوری مطمئن­تره)

در راه شقایق­ها هستند و گندم زارها. باد در تالاب می­پیچد... مثل یک رقص... و صبح گاه آرام به درون ما می­خزد. علفزارهای بلند و سبز جای­جای تالاب. جایی که چشم­هایت را باور نمی­کنی. آب نقره­ای.... آسمان نقره­ای.... صورت خورشیدکمی پنهان زیر ابر.....کمی پیدا......یک باریکه نور در آسمان..... یک باریکه نور روی تالاب.....

 آسمان.... زمین.....آب... ما و یک بهشت روبرو.

آرام می­رویم تا پرنده­ها را نپرانیم. هر صدایی پرنده­ها را می پراند حتی باد. و بعضی رنگهای جیغ مثل قرمز. اما دو قایق وسط تالاب قبلا پرنده­ها را پرانده­اند. یک الونک وسط تالاب است مخصوص اقامت محافظین تالاب .... اما خالی (­اجاره داده می شود. بدون مالک...تماس فقط بعد از وقت اداری)

با دوربین می­توان اردک­های در حال شنا کردن را دید. اردک­های سر سفید که بومی تالاب هستند و پرندگان مهاجری که اینجا بخشی از مسیرشان است. راهنمای محلی هم با ماست. چشم تیزی دارد برای دیدن پرنده­ها.  سنقر­ها روی آب راه می­روند و بعد پاهایشان از آب جدا می­شود. می­توان پرواز حواصیل­ها را دنبال کرد. چشم من به این شگفتی ها آشنا نیست.

وقتی در طبیعت هستم سهراب را بیشتر می­فهمم:

"من صدای پر بلدرچین را می­شناسم

رنگ پرهای شکم هوبره را... ( نکنه خدای نکرده هوبره روی سهراب هم ...؟!)

خوب می­دانم کی سار می­آید

کبک کی می­خواند..."( سهراب­ سپهری)

صدای پرنده­ها همه جا هست. می­نشینیم کنار تالاب در سکوت. گوش می­دهیم به صدای پرنده ها.... باد.... آب. موسیقیِ خداوند..... خدایی که در همین حوالی است. آرزو می­کنم اینجا باشم. پرنده­ای در تالاب.

زیبایی­که با صد چشم نمی­توان دید و با صد گوش شنید. سه دقیقه سکوت. فضا پر می­شود از صدا. گوش­ها که تشنه­اند ونشئه. صدای باران و سپس رگبار اضافه می­شود به صداهای دیگر. سی ثانیه بعد همه سر تا پا خیسیم و پراکنده. دنبال پناهگاه می­گردیم معلوم است خودمان را به دل سفر نسپردیم.

 باز هم انگار حضور سهراب سبز می­شود....زیر باران باید رفت.

باران همانطور که زود شتاب می­گیرد و رگبار می­شود زود هم فرو می­نشیند. آفتاب هنوز پشت ابر است و حجمی از ابر سیاه در آسمان. زمین خیس.

هاشم آقا می­گوید: اردک­ها چند همسری هستند. یکی از خانم ها می پرسد: شما هم؟ سه برادر... سه زن!

آقا هاشم با خنده جواب می­دهد : نه فقط یکی. سه برادریم هر کدام فقط یک زن داریم..... ما که اردک نیستیم ... 

برمی­گردیم. لبریز از لذت و مشتاق خوردن یک صبحانه روستایی. چشیدن و بلعیدن طبیعت. کره محلی، پنیر زیر خاکی و پنیر محلی رنده شد، و چای که می­چرخد دور تا دور سفره. گلهای سرخ رز گوشه گوشه اتاق. گل­ها را خانم مسنی که میزبان ماست دم در به ما داده است، با لبخندی سرخ­تر از گل. چه مهربان. انتظار این استقبال را نداشتیم. حالا ما در دل سفره­ایم و لحظه­ای بعد شاید سفره در دل ما. می­گویم شاید اینکه استاد تقوی می­گوید خود را به دل سفر بسپارید در اصل سفره بوده و به مرور زمان شده سفر........ حالا هر چی...

صبحانه راکه می­لمبانیم خواب هم کم­کم به چشم­ها می­خزد. استراحت تا ساعت 10 صبح. من نمی­خوابم و ویدا. گوش می­دهیم به خرو پف­ها..... سمفونی شبمان هم رو براه شد.

می رویم مهاباد. بیشتر مردم اینجا شافعی هستند. شهر در حوزه آدربایجان غربی اما کرد نشین است.

جاهای دیدنی اینجا فراوان است. می­گویند پاریس آذربایجان. می­رویم شانزه لیزه یا همان بازار تاناکورا. بازار را که می­بینیم اعتراض می­کنیم. بعد معلوم می­شود دایی مثل یک گردشگر حرفه­ای می­خواهد ما را با فرهنگ منطقه­ی میزبان آشنا کنه و از طرفی به سود­رسانی ما به جامعه میزبان می­اندیشه. فرهنگ سازی می­کند. عجب آدم هوشیاری است. "صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی".

یک ساعت و نیم وقت برای بازار. هوا گرم است. گرما روی تلی از لباس­های نیمه خیس افتاده است. آفتاب همه را با هم خشک می­کند. اجناس دست دوم. کسب وکار مردم منطقه. جاذبه گردشگردی. لباس­هایی که به حملش هم نمی­ارزد از کردستان عراق تا اینجا. قبل از آن از کجا؟ نمی دانم می­گویند دبی. بازار اروپا !!!... نه... به حملش هم نمی­ارزد. اما برای بعضی از مردم  لباس است. ارزان...

بازاری برافراشته از چوب، آهن و گونی. بازار لباس دست دوم در برخی از شهرهای مرزی ایران هستند. اسم همه­ی آنها تاناکوراست. "تاناکورا" مثل یک برند برای اجناس دست دوم کاملا شناخته شده است. در تجریش هم یک مغازه دیدم که نوشته بود تاناکورا. پله می­خورد به زیر. اما از همان بالا می­توانستی بوی اجناس دست دوم را حس کنی.

از وسط آن رد می­شویم. اجناس خارجی نو هم هست. روی رگالها مارک لباسها را می بینیم. چند بار شسته و چند بار فروخته شده اند. با این لباسها من برهنگی را تبلیغ می­کنم. ( البته قبل از آن از همه دوستان خداحافظی و دوستی خودم با ایشان را تکدیب می­کنم و اعتراف می کنم که گمراه شده­ام). خوب این هم یک لباس است دیگر. همه که نمی­دانند چه لباس­های کردی زیبایی اینجاست. کسی نمی­داند لباس مراد­خانی و کراس و پانتول سورانی چیست. با آن شال پشت تنت. لباس زری زنها.... و چوخه رانک با الیاف محلی. زمستان گرم و تابستان خنک( لباسی برای تمام فصول)

جلوی بازار بوی سیب­زمینی تنوری و کره پیچیده است. مرد سیب زمینی را از توی اجاق برمی­دارد. جلوی دکه رسیده­ایم. روی تابلو نوشته تاناکورا ورودی ششم. آدرس دارد اما هویت نه. امرار معاش است و معذور.

مردم اینجا صبور و با ملاحظه­اند. میزبان­هایی مهربان و ملایم. هوا گرم است، اما من چای می­خواهم. کنار دکه می­نشینم روی یک نیمکت. مرد با قاشق سیب زمینی داغ را از پوستش بیرون می آورد، آنچنان با مهارت انگار که اثری هنری است. تمام دکه یک میز است با اجاقی که در آن جاسازی شده است. سایبانی از آهن و گونی و کارتن روی آن.

 مرد تخم مرغ و کره را روی نان می­کشد. یکی که گویا مشتری است و از کسبه محل برای من چای می­ریزد.

-    چرا تاناکورا؟! من می­پرسم.

-  این بازارا بعد از جنگ راه افتاد وقتی که مرز باز شد. سال 69 .... همون موقع سریال سال­های دور از خانه رو می­داد.... نمک بسه؟

-    خوبه ...

نمی­دونم چرا بی اختیار یاد زلزله رودبار و منجیل افتادم. سریال پر بیننده آن سالها. سوپر مارکتهای زنجیره­ای تاناکورا و حالا معروف تر از آن بازارهای تاناکورای  ایران.

-    اونوقت اسم این بازار­ها رو هم گذاشتن تاناکورا... اول جنسِ قاچاق بود و بعد آزاد شد.

برای رونق منطقه. منطقه­ای خوابیده بر ثروتی عظیم و خدا­دادی در طبیعتشان و موهبتی کم نظیر  از مهربانی در چشمها و قلبها. عطرها و لوازم آرایش روی دکه را نگاه می­کنم و نمی­دانم چرا دلم می­گیرد. یکی می­خرم. 

این سفرنامه ادامه دارد...