نسیم طبیعت ایران

پژوهش، تحقیق، ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه طبیعت، گردشگری و آئین های ایران

ادامه سفرنامه کجور تا نور
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: سفرنامه ،کجور تا نور

ادامه:

در دل جنگل:

زمان زیادی تا غروب خورشید نمانده بود و هنوز کمتر از نیمی از مسیر باقی مانده بود. این استرس­ها و هیجان­ها در جنگل، هرچند دقیقه یکبار با صدای آشنا و بامزه­ای که یکی از همراهان گروه ایجاد می­کرد و شوخی­های به اصطلاح پلنگی جنگلی سایرین و همخوانی آوازها و سرودهایی که یکی دیگر از دوستان قدیمی گروه استارت می­زد جای خود را به شادی و خنده می­داد. گاهی وقتی جلوتری­ها خسته می­شدند و کند حرکت می­کردند و یا پشت سری­ها با فاصله حرکت می­کردند صدای خشن و بلند اما شوخی یکی از بچه­ها در فضا می­پیچید که فریاد می­زد: «بـــــدو دیـــگه» یا « بیــــا دیـــگه» یا «پاشـــو دیگـــه»، و هرچند همه می­دانستیم که شوخیست و برای دادن روحیه به بقیه است امّا در عین حال برای ایجاد شتاب در حرکت بی تأثیر نبود. این ماجرا تا پایان مسیر ادامه داشت و بعداً نیز در بین بچه­ها رواج پیدا کرد تا جایی که هرکس با دیگری کاری داشت به همان سبک او را صدا می­زد.

مسیر کمی سخت­تر شده بود، سرازیری­های راه گاهی مانع از حرکت سریع بچه­ها و گاهی نیز به دلیل زمین خوردن­های بچه­هایی که خسته­تر بودند موجب شلیک خنده و شوخی می­گردید.

حالا دقیقاً در دل جنگل بودیم. زیبا، بکر، افسونگر و کمی هم ترسناک. و البته اگر تنها بودی بسیار ترسناک­تر. ولی حضور گروهی باعث کمرنگ شدن حس ترس و دلهره شده بود. ما به اوج ارتفاع رسیده بودیم و در حال حرکت به سمت پایین بودیم که متوجه سر و صداهایی در کف شیار و سپس حضور افرادی در آنجا شدیم که هر چه پایین­تر می­رفتیم تصویر آنها واضح­تر می­شد، فهمیدیم که گروه بزرگی در آنجا اتراق کرده­اند. اما برخی بچه­ها فکر می­کردند به انتهای مسیر رسیده­ایم و با خوشحالی این مطلب را اعلام می­کردند غافل از آنکه هنوز چند ساعتی از راه باقی مانده است. بالاخره به پایین رسیدیم و متوجه شدیم که آنها قصد دارند شب را در همان منطقه بمانند چرا که امکانات کافی از قبیل چادر و کیسه خواب به همراه داشتند. اما ما باید به سرعت خودمان را به انتهای مسیر می­رساندیم چرا که با تاریک شدن هوا، پیداکردن ادامه مسیر کمی دشوار می­شد و از طرفی امکاناتی برای شب مانی در جنگل نداشتیم. در ادامه­ی مسیر، پس از هماهنگی لیدر با یکی از راهنماهای محلی که به همراه گروهی که در مسیر مانده بودند آمده بود از قلعه تاریخی دختر در اوج ارتفاعات منطقه بازدید کردیم. این قلعه نظامی بسیار عجیب ولی زیبا و خوش منظره بود. هرچند از خود قلعه جز چند قسمت کوچک و تلی از سنگ و آجر و گودال­هایی بزرگ چیزی بر جای نمانده بود اما هیجان دیدن این مکان که در لبه­ی پرتگاهی عظیم ساخته شده بود و از سوی شرق مناظر زیبایی را در مقابل دیدگان انسان قرار می­داد بچه­ها را برای عکاسی به سر ذوق آورده بود و هرکس در قسمتی از لبه­ی پرتگاه مشغول گرفتن فیگورهایی برای عکاسی بود.

تاریکی هوا و آغاز دلهره:

مسافت زیادی تا انتهای مسیر و روستای ملا کلا که از توابع شهرستان رویان و نور بود باقی مانده بود. کم کم هوا رو به تاریکی می­رفت، گسترش سایه درختان بلند جنگلی مانع از حضور خورشید در مهمانی برگها شده بود اما همین حالت، زیبایی مناظر را دوچندان کرده بود تا جایی که گاهی بچه­ها فارغ از استرس غروب آفتاب، محو تماشای درختان می­شدند، در قسمتی از مسیر، درخت تنومندی دیده می­شد که نیمی از ریشه آن در خاک و نیم دیگرش از لبه پرتگاه به پایین آویزان بود ولی در کنارش تنه­ای بدون ریشه سر به فلک کشیده و استوار ایستاده بود. آنطرف­تر درختان کهنسالی دیده می­شدند که شکاف­های ایجاد شده در بدنه آنها خبر از حوادثی عمیق می­داد و درختچه­های جوانی که در بستر بکر خود آماده قدرت نمایی بودند.

حالا به نزدیکی رودخانه رسیده بودیم. در بین راه هر از گاهی می­ایستادیم تا همراهانی که خسته­تر بودند نفسی تازه کنند که در همین بین بچه­های گروه با هماهنگی هم سرودی را همصدا با یکدیگر می­خواندند و یا لطیفه­ای و قهقهه خنده­ای که همه اینها موجب تزریق روحیه به بدن­های خسته همراهان می­شد و جانی دوباره به پاهای خسته از طول مسیر می­داد.

بالاخره به رودخانه رسیدیم. و پس از عبور از روی چوبی که در عرض رودخانه انداخته بودند به آن سمت آب رفتیم. به گفته لیدر از اینجا تا ابتدای روستا هنوز 2 ساعت از راه باقی مانده بود. در این قسمت بود که بخشی از راه به دلیل هجوم سیلاب به داخل رودخانه سقوط کرده بود و ما برای رسیدن به امتداد راه باید از شیب بسیار تندی که در دل صخره­ای عظیم ایجاد شده بود می­گذشتیم و به پایین می­رفتیم. هوا هم کاملاً تاریک شده بود و ما برای ادامه راه نیاز به نور و روشنایی داشتیم. تازه می­فهمیدیم علت تأکید لیدر گروه برای برداشتن چراغ قوه و تقسیم کردن چراغ­هایی اضافی در کوله بچه­ها در ابتدای مسیر برای چه بود.

فضای سیاه و خاموش جنگل در لابلای درختان سر به فلک کشیده و در امتداد رودخانه­ای جاری با صدای سهمناک برخورد آب با سنگ­های لغزان در دل آب، دنیایی خیالی را رقم زده بود که تصورش تنها در حضور قابل درک و پذیرش است. یافتن مسیر به کمک چراغ­های دستی و پیشانی، عبور از شیب­هایی تند با سنگ­هایی تیز و برنده، و گاهی مسیرهای باریکی در لبه پرتگاه­ها که دیواره­های محکمی جهت دستگیری نداشتند که در این زمان بچه­ها به یاری هم می­شتافتند و با عصاهای کوهنوردی و چوب­های جنگلی دیواری می­ساختند تا بقیه به سلامت بگذرند. گاهی این صحنه­های یاری و مساعدت دوستان به یکدیگر آنقدر رنگ و فضای زیبایی را ایجاد می­کرد که دلم می­خواست ساعت­ها همانجا بنشینم و نظاره­گر این همه مهربانی و صفا باشم. ردیف عبور نورهایی که در تاریکی محض مرا به یاد کرم­های شب تاب داستان­های کودکان می­انداخت.

دلهره عبورهای متوالی از عرض رودخانه و گاه گم کردن مسیر در دل تاریکی و یافتن مجدد آن در لحظاتی بعد، دلهره­ای شیرین و خاطره­ای فراموش ناشدنی است که در آن لحظات رقم می­خورد. عبور از روی سنگ­هایی لغزنده و شن­های نرمی که وقتی پا را بر آن می­نهادی در آب فرو می­رفتی و خنده و شوخی بین بچه­هایی که دیگر نسبت به عبور از رودخانه حساسیتی نشان نمی­دادند و بی محابا از دل آب می­گذشتند جذابیت خاصی به حرکتمان در جنگل داده بود. برخی بی خیال بودند و برخی برافروخته و پریشان.

در چهره­ی برخی از همراهان هیجان و استرس موج می­زد، آنها بیشتر به ماندگاری اجباری در جنگل می­اندیشیدند و به اینکه چگونه بدون هیچ وسیله­ای از جمله چادر و کیسه خواب در سرمای هوا و از همه مهمتر بدون آذوقه و غذا شب را به صبح برسانیم؟ و در همان دم به صحبتهای لیدر گروه فکر می­کردند که می­گفت «حتماً مقداری غذای اضافی بردارید و در بین مسیر بدون وقفه حرکت کنید تا از روشنایی هوا بیشرین استفاده را برای رسیدن به مقصد ببرید و استراحت­های پی در پی را برای انتهای مسیر بگذارید.»

بیش از دو ساعت از غروب آفتاب گذشته بود و ما هنوز به انتهای جنگل نرسیده بودیم. علت این تأخیر نیز کاملاً مشخص بود، حرکت ما بسیار کُند شده بود و ما برای هربار عبور از عرض رودخانه زمان زیادی را معطل می­شدیم. طبق محاسبات لیدر، از اینجا تا روستا یک ساعت دیگر راه باقی مانده بود. هوا بسیار تاریک و راه نامشخص بود اما دیگر از میان درختان پرشاخ و برگ و دره­های خطرناک گذشته بودیم و در امتداد رودخانه حرکت می­کردیم.

هیجان شنیدن صدای آب و دیدن سایه درختان سربه فلک کشیده خصوصاً هنگام برخورد نور چراغ­ها با درختان و کشدار شدن سایه­ی آنها در امتداد جنگل، از طرفی فکر حضور حیوانی وحشی در پشت سایه­ها و یا در کنار آب، سبب شده بود که مسیر چهره­ای وحشی و دور از تصور به خود بگیرد، در این حال و هوا بود که براحتی می­شد فهمید که دیگر بچه­ها بیش از یکی دو متر از هم فاصله نمی­گیرند و هر کس شش دانگ حواسش به اطراف است تا از بقیه عقب نماند.

شوق رسیدن به انتهای مسیر:

همچنان در مسیر به پیش می­رفتیم که ناگهان موبایل یکی از بچه­ها زنگ خورد و صدای شادی شیرینی افراد گروه را در برگرفت. زنگ موبایل نشان از نزدیک شدن به مناطق مسکونی داشت و فاصله گرفتن از دل جنگل را نوید می­داد. کمی که جلوتر رفتیم روشنایی کم سوی آتشی از دور نمایان شد. آنجا بود که متوجه شدیم سرپرست گروه قبل از تاریک شدن کامل هوا دو نفر از بچه­های زبل گروه را به روستا فرستاده بود تا در صورت دیر کردن گروه بتوانند به بچه­ها کمک کنند و آنها نیز با دو دستگاه وانت که از روستا آورده بودند در ابتدای جاده­ی جنگلی منتظر ما بودند و آتشی که ما از دور می­دیدیم نیز مربوط به حضور آنها در منطقه بود.

بچه­ها با شنیدن این موضوع سر از پا نمی­شناختند و با شوخی و خنده رسیدن به انتهای مسیر را به یکدیگر تبریک می­گفتند. اینجا دیگر با همه­ی خستگی گروه، رسیدن به مقصد و عبور از دنیایی بکر و رؤیایی، شعفی وصف ناپذیر به همراه داشت و حتی آنهایی که در میانه­ی راه از آمدن پشیمان شده بودند در اینجا از همراهی با گروه عمیقاً ابراز رضایت می­کردند.

بچه­ها با رسیدن به ابتدای جاده با تشکر از آن دو دوست مهربان، سوار بر ماشین­ها شدند، هرچند این بار دیگر عبور وانت از عرض رودخانه و گذر از روی سنگ­هایی بزرگ که همراه با بالا پایین پریدن­های متوالی ما در بار وانت شده بود به کسی نمود نمی­کرد و بچه­ها احساس می­کردند در یکی از راحت­ترین اتومبیل­های دنیا نشسته­اند و به سوی آرامشی زیبا حرکت می­کنند.

لحظاتی بعد به دیوار بلوکی بلندی رسیدیم که گویا برای حفاظت از عبور و مرور افراد متفرقه به داخل جنگل کشیده بودند. در وسط این دیوار دری بزرگ دیده می­شد که ما برای ورود به روستا باید از آن درب می­گذشتیم. لحظاتی بعد اتوبوس هم آمد و بچه­ها با شادی و شعف سوار بر اتوبوس شدند و همگی به سلامت پس از شب و روزی پر مخاطره، جنگل را به سمت ویلای ساحلی نوشهر ترک کردیم.

خداحافظ، جنگل:

حالا دیگر «استراحت» تنها چیزی بود که تن­های ماپس از یک دوش آب گرم، انتظارش را می­کشید. شبی آرام و دوست داشتنی. شبی با کوله­باری از تجربیات جدید و خاطراتی فراموش ناشدنی. و از پس آن صبحی در کنار ساحل آبی خزر، تماشای لطافت آسمان و امتدادش تا آبی آب. شوق حضور در کنار یاران مهربان و آرزوی بودن در کنارهم برای هیجانی دیگر در طبیعتی بکرتر و زیباتر.

قدردانی:

در انتهای این سفرنامه برخود فرض می­دانم از حس زیبا و مهربانِ دوست گرامی گروه پرویز خوش­طینت بخاطر در اختیار نهادن ویلای زیبایش در کنار ساحل آبی خزر برای استقرار گروه تشکر و قدردانی کرده و برق نگاه مهربان و احساس شعف و عشقش را پاس دارم. و با تشکر از لیدر صبورمان که با برنامه ریزی خوب و صبر و حوصله وافر، در لحظه لحظه مسیر و با لبخندی مهربان در کنار بچه­ها حضور داشت. همچنین تشکر صمیمانه از همه­ی مهربانانی که با حضور پررنگشان در این برنامه، خاطره­ای زیبا را رقم زدند، آقایان جعفر و پرویز عالمی، علی دایی، مجتبی، محمد، حسین، حمیدرضا، پرویز، سید مسعود، حسین، محمد و محسن، همچنین خانم­ها، بیتا، پریسا، آزاده، مریم، عطیه، آزاده، طلیعه سادات، سمیرا سادات، روشنک، فریبا، سیمین، شاهدخت، مهشید، ساناز، و پروانه.   امیدوارم بازهم در کنار یکدیگرخاطره ساز لحظات دیگری از زندگی باشیم. به امید سفرهای آینده. 

                                        خدا نگهدار - زرین صدف

                                               27/7/1388

                             گروه طبیعت گردی «نسیم طبیعت ایران»