نسیم طبیعت ایران

پژوهش، تحقیق، ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه طبیعت، گردشگری و آئین های ایران

سفرنامه مرنجاب
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

جاتون خالی بود. 29 فروردین 87 رفتیم کویر مرنجاب، البته مقصد اصلی­مون همون مرنجاب بود اما قصد داشتیم قبل از اون نیاسر و کاشون رو هم ببینیم.

ساعت 6 صبح بود که با یه مینی بوس کارسان از تهرون زدیم بیرون. فکر کنم 17 نفر بودیم که هم جوون هم نوجوون هم میانسال و هم ... (بیخیال) تو جمعمون داشتیم که البته همه خیلی باحال  بودند و اهل سفر و همین هم باعث زیبایی و تنوع خوبی توی سفر شده بود. همون اول سفر همه خودشونو معرفی کردن و سر همین کلی خندیدیم، آخه خیلیها راستشو نمی­گفتن، بخصوص سن و سالشونو و اینکه قصد ازدواج دارن یا نه؟ که کار کم کم داشت به جاهای باریک و خواستگاری و ... میکشید که گفتیم بهتره بزنیم بغل واسه صبحونه. جاتون خالی صبحونه با منوی باز توی طبیعت چه حالی داد. 

 بعدشم که تا خود نیاسر همه با هم حرفهای خوب خوب می زدن و اگه بگی خدای نکرده به آهنگهای شاد و ... گوش می دادیم یا کسی مثلاً حرکات موزون از خودش در بیاره و اینا ... کاملاً در اشتباهین چون اصلاً از این خبرها نبود و ما مثل یه مشت بچه آدم رفتیم و همونجوری هم برگشتیم.


ساعت 11 صبح بود که رسیدیم نیاسر و اول رفتیم سراغ چهارطاقی یا همون آتشکده ساسانی.

 

بعدم گشتی توی روستا زدیم و رفتیم سرچشمه آبشار نیاسر، بعدشم رفتیم توی یه خونه بزرگ و قدیمی سر دیگهای گلابگیری و یه شربت بیدمشک سیری خوردیم که از حق نگذریم توی اون گرمای سر ظهر حسابی چسبید حالا بگذریم که بچه ها کلی به ما انتقاد کردند که چرا نذاشتم از اون خونواده مهمون نواز خرید کنند. (اخه میدونین تازه اول سفر بود و ماشین مملو از وسایل و ساک و کوله و کیسه خواب، اگه ولشون می کردم کارتون کارتون عرقیات بود که وارد ماشین  می­شد و بدبختیش می موند واسه لیدر بیچاره).

 

بالاخره موقع ناهار رسید و خورشت محلی بادمجون با پلوی پاکستانی اونهم توی فضای باز نزدیک آبشار نیاسر با مخلفاتش زیر دندونای یه مشت گرسنه چه حالی که نداد. البته بگم که 2 تا از بچه های گروه ما گیاهخوار بودند و با هر چی گوشته دشمنی دیرینه داشتند، به خاطر همین هم گفته بودم گوشتهارو جداگونه درست کنند و موقع غذا بزارن روی خورشتها.

بعد از ظهر مستقیم رفتیم کاشون و چون جناب دکتر ریاضی از اساتید دانشگاه و از باستانشناسان میراث فرهنگی هم همراهمون بودند رفتیم تپه سیلک کاشون و سعی کردیم تا هوا تاریک نشده اونجارو همراه با شنیدن توضیحات زیبای دکتر ببینیم که همینطور هم شد و حسابی استفاده کردیم.

باغ فین و حمام فین برنامه بعدی بود. اونجا بعد از خستگی زیاد اومدیم بریم توی چایخونه سنتی­اش که گفتند دیگه تعطیل شده و راهمون ندادند ولی بالاخره با کلک و حقه بازی چند تا از بچه ها رفتیم داخل و اونهاهم وقتی تعداد زیاد مارو دیدن مجبور شدن بساط پذیراییشونو دوباره پهن کنند، منظورم همون چایی و بستنی و فالوده است. هوا تاریک شده بود که اومدیم بیرون. همونجا هم  بعضی از دوستان به یاد قدیم قدیما یه درشکه اجاره کردند و دور باغ فین به گشت زنی پرداختند.

 

از کاشون تا آران و بیدگل راه زیادی نبود، نیم ساعت بعد اونجا بودیم، حرم حضرت هلال­بن­علی فرزند حضرت علی علیه­السلام از دور خودنمایی می­کرد. کنار حرم نیم ساعت توقف دادیم تا بچه­هایی که اهل نماز بودند نمازشونو بخونند و بقیه هم گشتی توی شهر بزنند.

 اونجا با یکی از محلی­های آران که از این به بعد نقش بلدچی رو به همراه ما داشت قرار داشتیم، رفتیم جلوی منزلشونو جاتون خالی یه چایی زغالی خوشمزه زدیم تو رگ.

اول قصد داشتیم همون شبونه بریم مرنجاب و کنار کاروانسرا بخوابیم امّا بخاطر اینکه دیر شده بود و تا ما 50 کیلومتر راه خاکی رو طی می­کردیم ( که حداقل 2 ، 3 ساعت راه بود) و به اونجا می­رسیدیم شب از نیمه گذشته بود و برقهای کاروانسرا هم خاموش شده بود و خلاصه شب خاطره سازی نمی­شد، قرار شد واسه شب­مونی بریم امامزاده­ای که در دل کویر قرار داشت و خیلی هم نزدیک بود تا هم شب رو اونجا بمونیم و هم همون دور و برها آتیشی روشن کنیم و دور آتیش بگیم و بخندیم.

امامزاده جای خوبی بود، فضای قشنگی هم داشت، پشت ساختمون اصلی یه حیاط بزرگ بود که دور تا دورش پر از اتاق­های کوچیک و بزرگ بود که البته درب همشون قفل بود و برای کرایه اونها باید دم متولی امام زاده رو می­دیدیم. بالاخره توافقات انجام شد و متولی امامزاده اومد و درب چندتا ازاتاق هارو باز کرد، آشپزخونه رو هم واسه پخت و پز نشون داد و رفت.

قرار شد هر تعداد از بچه­ها به فراخور خودشون یه اتاق بردارند و وسایلشونو بزارن تو اتاقها، اما هوای خنک و نسیم دلپذیر بیرون نظر همه رو عوض کرد و قرار شد توی همون تراسهای بیرون مستقر بشیم. زیراندازهارو پهن کردیم و نشستیم. شام که جوجه کباب بود به همت چند نفر از بچه­های گروه آماده شده بود. محمد، امید، جمال و شاهین زحمتشو کشیده بودن.

حالا بشنوید از ادامه ماجرا...

تازه شامو خورده بودیم و می­خواستیم سفره رو جمع کنیم که یه دفعه سر و کله یه عقرب سیاه بزرگ پیدا شد و با دُمی که به نشانه اعتراض اونو به هوا بلند کرده بود به سمت ما اومد. اولش همه ندیده بودنش ولی بالاخره هیس و هیس ما هم نتیجه­ای نداد و یه عده با دیدن اون غول بی شاخ و دُم جیغ کشیدند و فرار کردند. آخرش هم شاهین مردونگی کرد و بلند شد یه لیوانو برعکس گذاشت روش.

 

 خانومها حسابی ترسیده بودند و میگفتند اینجا دیگه جای موندن نیست. یه عده هم می­گفتن کاشکی رفته بودیم مرنجاب. (اما  نمی دونستن که اونجا هم عقرب مثل نقل و نبات فراوونه) شاهین می­گفت: « بچه­ها واسه من که فرقی نم­کنه اگه همه بگن بمونیم من که دیگه اینجا نمی­مونم.» خلاصه مجبور شدیم بار و بندیلو جمع کنیم و از اونجا بزنیم بیرون.

ولی دلمون نیومد از خیر شب­نشینی با آتیش بگذریم و همون وسط راه توی دل کویر یه آتیش خوبی روشن کردیم و نشستیم دورش. سیب زمینی و فویل هم برده بودیم. سیب زمینی­هارو فویل پیچیدیم و ریختیم توی آتیش.

 راننده هم ضبط ماشینو روشن کرده بود و فضای باحالی ایجاد شده بود. یکی دوساعتی اونجا بودیم که خیلی خوش گذشت و شب خاطره سازی شد.

ساعت سه نصف شب شده بود. قرار شد برگردیم خونه­ی همون آقای بلدچی و روی پشت بام اونجا بخوابیم. بعضی­ها هم با خوابیدن مخالف بودن و می­گفتن دیگه نزدیک صبحه و بهتره یه راست بریم مرنجاب.

اما بالاخره خواب­آلوده­ها موفق شدند و حق هم با اونها بود، آخه بدنها حسابی خسته بود و نیاز به استراحت داشت. برگشتیم خونه. قرار گذاشتیم ساعت 6 صبح بزنیم بیرون. اما باز با مخالفت عده­ای از خانمها مواجه شدیم که می­گفتند: «ما دوساعته چه جوری هم بخوابیم و هم بلندشیم حاضر شیم و به قول خودشون فقط اتاق گریمشون 2 ساعت زمان می­برد.»  ولی بالاخره هرطور بود اونها هم راضی شدن که 6 صبح بلند شیم و بریم، چون می­خواستیم بریم توی کویر و اونجا هم توی آفتاب سر ظهر اون هم توی شن­های روان غیر قابل تصور بود و از طرفی هم فرصت زیادی نداشتیم.

من گوشیمو گذاشتم روی زنگ و صبح زود با صدای موسیقی دلخراشش بیدار شدم، البته از حق نگذریم خودم هم دوست داشتم صداشو در نیارم و بگیرم بخوابم ولی این ایده اصلاً عملی نبود و بقول خانمها اونوقت مردم چی می­گفتند؟ بالاخره هر طور شده بود بلند شدم، یکی دو تا از دوستان هم قبل از من بیدار شده بودند و داشتند وسایلشونو آماده می­کردند. با کمک اونها  و با سر و صدای زیاد بچه­هارو بیدار کردیم و با یک ساعت تاخیر ساعت 7 صبح از خونه زدیم بیرون.

مسیر شهر آران تا مرنجاب بسیار دیدنی و جالب بود، چهل پنجاه کیلومتر راه خاکی تو دل کویر واقعاً زیبا بود، هر چه می­دیدیم شن بود و ماسه­های کویری  و تپه­های کوتاه و بلندی که از جابجایی ماسه­ها درست شده بود. گاهی هم بوته­های گَز با قیافه­هایی تشنه و منتظر آب که انگار سرشونو به نشونه­ی تقاضای آب به سمت ما خم کرده بودن دو طرف جاده دیده می­شدند. بعد از یکی دو ساعت، کم کم از دور دستها نمایی بسیار رویایی از دریاچه زیبای نمک هویدا شد، جزیره­ی سرگردان هم در اون دوردستها خودنمایی می­کرد. این جزیره واقعی که انگار کشتی سرگردانی در میان شوره­زاری سفید و لایتناهی  است در لابلای هُرم داغی که از روی دریاچه به آسمان می­رفت منظره­ای بدیع و چشم­نوازی را طراحی می­کرد.

 

تازه از رویای زیبای دریاچه فاصله می­گرفتیم که بچه­ها با چشمهای تیز بینشون یه آفتاب پرست کویری رو دیدن که به سرعت از جلوی ماشین عبور کرد. یه عده پریدن پایین و دنبالش گذاشتن، اونهم که دید از دست این آدمهای دوپا نمی­تونه در بره ایستاد و بِرُّ بِر مارو نیگاه کرد، بچه­های عکاس هم که انگار سوژه خوبی پیدا کرده بودند تند و تند عکس می­گرفتند.

بالاخره بعد از ساعتی  ساختمان قدیمی کاروانسرای مرنجاب از دور نمایان شد و انبوه آدمها و ماشینهای مختلف از اتوبوس و مینی بوس و حتی بعضی ماشینهای شخصی شاسی بلند و کوتاه که کنار حوضچه آب جلوی کاروانسرا توقف کرده بودند توجه مارو به خودش جلب کرد.

 بچه­ها تازه فهمیده بودند که اونهمه ترس و وحشتشون از اون عقرب دیشبی بی مفهوم بوده و اینهمه آدم دیشب رو اینجا توی چادر و کیسه خواب و حتی بدون چادر گذروندند و به راحتی با عقربها همزیستی مسالمت آمیز داشتند و هیچکسی هم طوریش نشده. اکثر گروه­ها در اطراف برکه آبی که درست در مقابل کاروانسرا قرار داره مستقر شده بودند. ما هم کنار آب یه جایی رو برای صرف صبحانه ردیف کردیم و نشستیم.  باز هم صبحونه در انواع مختلفش، از شیرکاکائو و نسکافه تا نان و پنیر و کره و عسل.

مرغابی­ها هم جلوه­ی خاصی به برکه داده بودند و با داد و بیداد و فریادهای بلندشون از آدمها می­خواستند که به اونها هم توجه کنند.  

اتفاقاً گروهی که در چادر کناری­ ما مستقر بودن  از شاگردهای قدیمی استاد ریاضی در اومدن و بعد از خوش و بش با اونها معلوم شد که اونها هم دیشب یه مورد سیاه و بزرگ از عقربهای کویری رو دشت کردن و اون رو به عنوان یادگاری انداختن توی یه شیشه مربا.

ما هم تا نزدیکهای ظهر همونجا موندیم و به بازدید از کاروانسرا و اطراف پرداختیم. استاد ریاضی توضیحات خوبی دادند. بچه­ها هم کمی استراحت کردند و همونجا به قول خودمون خرگوش­هاشونو گرفتند (دستشویی) و نزدیکهای ظهر اونجارو به سمت چاه دست­کند و تپه­های شن روان ترک کردیم.

چاه دست کند هم درست در بین مسیر کاوانسرا تا تپه­های شن روان قرار داره. خصوصیت جالب اونهم دو تا مسئله است. اول اینکه این چاه در دل کویر در عمق 5/1 متری به آب رسیده و براحتی می­شه با یه تیکه طناب و دلوی که بهش بستن از اون آب بالا کشید و دوم اینکه این آب در کنار دریاچه عظیم نمک بسیار شیرین و گواراست.

ساعت 12 ظهر پای تپه­های شن روان بودیم، اما قبل از رفتن روی شن­ها نوبت شتر سواری بود، بلدچی از روز قبل هماهنگ کرده بود و شترها اومده بودن اونجا. سه تا شتر با ابهتی خاص و به قول قدیمیها با یال و کوپال فراوون. قرار شد اول خانمها سوار بشن و ما هواشونو داشته باشیم تا اگه اونها طوریشون نشد و به سلامت پیاده شدند ماها سوار بشیم. اما همون اول کار از بس بچه­ها هیجانی شده بودند و سر وصدا می­کردند شترهای بیچاره ترسیده بودند و نمی نشستن و همین هم باعث اضطراب بیشتر بعضی از بچه­ها شده بود. بالاخره با آرامش نسبی بچه­ها شترها یکی یکی نشستند و چند نفری سوار شدن.

  حالا باید شترها از جا بلند می­شدن که این مرحله حتماً با جیغ خانمهایی که سوار بودن همراه می­شد چراکه شتر برای بلند شدن از زمین اول روی پاهاش بلند می­شه و این باعث سُر خوردن سوار به سمت جلو و ایجاد ترس و اضطراب می­شه که اگه خودشو کنترل نکنه حتماً از جلو پرت می­شه پایین.

اما این مرحله هم به خیر گذشت و بدون تلفات رفتیم به سمت تپه­های شن روان.

چیز جالبی که اونجا جلب توجه می­کرد ریشه بوته­های کویری بودند که گاهی تا ده­ها متر به اطراف چرخیده بودند و این طول زیاد اونها اونهم از روی زمین و بیرون از خاک فقط با احتمال جستجوی آب توسط اونها قابل توجیه بود.

قبل از رسیدن به شنهای روان بچه­ها حس می­کردن که بالا رفتن از این تپه­های نه چندان بلند کار مشکلی نباشه اما وقتی توی گروههای چند نفره زدند به شنهای روان، بعضی­ها همون چهل پنجاه متر اول کم آوردند و زمزمه­های بازگشت سر دادند. اما بقیه ادامه مسیر دادند و اومدن بالا.

 شنها به راحتی توی کفش و لباسهای بچه­ها نفوذ کردن بودند، حالا دیگه خیلی­ها بدون کفش ادامه می­دادن. توی شنهای روان با هر گامی که به سمت جلو برمی­داری گاهی دو گام به عقب برمی­گردی. صعود از تپه­ها اونهم سر ظهر و توی آفتاب واقعاً طاقت فرساست، اما بالاخره حدود 10 نفر از گروه به بالای تپه رسیدیم. آبهای توی بطری­هامون با اینکه گرم شده بود اما بازهم می­تونست تا حدودی تشنگی رو رفع کنه.

 

اونطرف تپه­ها دیگه تا چشم کار میکرد پشت سرهم تپه بود و نسیمی که هر لحظه در حال جابجایی ماسه­ها و کم و زیاد کردن ارتفاع تپه­ها بود. این سمت هم دریاچه زیبا و بزرگ نمک که تا دوردستها فقط سپیدی نمک و منظره سراب­گونه اون رو می­دیدیم همه رو مسحور خودش کرده بود. اونجا واقعاً یکی از زیباترین و بدیع­ترین مناظر طبیعت ایران بود.

امّا برگشتن از اون بالا هم خودش عالمی داشت، بعضیها قِل می­خوردن، بعضی سُرسُره بازی می­کردند و بعضی هم به سرعت به سمت پایین می­دویدند که این کار آخری واقعاً خطرناک بود.

من فکر می­کردم خستگی زیاد صعود و بازگشت از تپه­ها و تشنگی وافر بچه­هی گروه دیگه حالی واسه کسی نگذاشته باشه و تا خود شهر با جنازه­ی خواب­آلود اونها روبرو باشم ولی بچه­ها که انگار مست طبیعت مرنجاب شده بودند به راحتی و بدون هیچ خستگی و خواب­آلودگی تا ساعتی بعد در کنار ماشین به شادی و پایکوبی پرداختند.

ساعت حدود 2 عصر بود و کم کم بچه­ها یاد ناهار و گرسنگی و تشنگی افتاده بودن و باید هر چه سریع­تر خودمونو به شهر می­رسوندیم. راننده هم که جوون باصفایی ار بچه­های سمت اردبیل و سراب بود واقعاً همراه خوبی برای گروه بود و بدون هیچ غرولندی گازش رو گرفت و تا قبل از اینکه رستورانی که برای ناهار رزرو کرده بودیم بساطشو جمع بکنه مارو رسوند به شهر آران و بیدگل و جلوی رستوران زد روی ترمز.

ناهار اونروز هم منوی باز بود و هر کسی هرچی دوست داشت سفارش داد  و اتفاقاً خیلی هم چسبید.

 بعد از صرف ناهار و ... رفتیم واسه خرید سوغات و بخصوص عرقیات سنتی که معروفترینش مال همون کاشون و قمصر و نیاسره. همونجا هم دوتا بطری بیدمشک رو خالی کردیم توی کلمن آب و با اضافه کردن شکر یه شربت خنک بیدمشک درست کردیم و بدون معطلی حرکت کردیم  به سمت تهرون.

ساعت 10 شب بین راه قم تهران توی کافی شاپه رستوران مهتاب کاپوچینو و نسکافه و شِیک مهمون شدیم که حسابی چسبید. 11 شب تهرون بودیم.