نسیم طبیعت ایران

پژوهش، تحقیق، ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه طبیعت، گردشگری و آئین های ایران

سفرنامه کجور
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: جنگلهای کجور ،کندلوس ،جاده چالوس ،مرزن آباد

سفرنامه ای از برنامه 3 روزه  پیاده روی در جنگلهای کجور تا نور

این سفرنامه توسط سرکار خانم صدف از همراهان این برنامه نگاشته شده است که ضمن قرار­دادن سفرنامه بر روی وبلاگ، به عنوان تقدیر و تشکر از ایشان، یک برنامه­ی یک­روزه رایگان به ایشان اهدا می­شود. دوستان دیگر طبیعت­گرد نیز می­توانند با ارسال سفرنامه و خاطرات سفرهایی که با گروه همراه بوده­اند ضمن کمک به پربارتر شدن گزارش برنامه­ها در وبلاگ و اطلاع رسانی بهتر و بیشتر مناطق طبیعی و توریستی کشورمان به خوانندگان وبلاگ، از تشویقات گروه نیز بهره مند گردند.

لازم به ذکر است به دلیل طولانی بودن سفرنامه، متن آن در دو قسمت ارائه می­شود.

 

آغاز سفر: ساعت 5/6 صبح  در میدان شهرک غرب بودیم، بچه­های دیگر هم آمده بودند، ماشین با کمی تاخیر رسید، عده ای از دوستان قدیمی که از همان ابتدای مسیر به همراه لیدر سوار شده بودند در ماشین بودند. خوش و بشی کردیم و با انتخاب صندلی، بر سر جاهایمان نشستیم. اکثر بچه­های این برنامه، عضو قدیمی گروه بودند، البته چند نفری هم جدید بودند که برای اولین بار و توسط دوستانشان به گروه معرفی شده بودند.

جاده چالوس: به طرف جاده چالوس حرکت کردیم. طبق برنامه، باید ابتدا از دریاچه ولشت بازدید می کردیم و پس از صرف ناهار در کنار دریاچه به سمت کجور حرکت کرده و قبل از غروب آفتاب، کمپ را برقرار می کردیم تا پس از استراحت کامل، صبح زود خود را برای پیاده روی 10 ساعته تا انتهای مسیر یعنی روستای ملاکلا که در نزدیکی رویان و نور قرار دارد آماده کنیم.

داخل ماشین هیاهوی عجیبی برپا بود، ابتدا، سر و صدای احوالپرسی بچه هایی که مدتی یکدیگر را ندیده بودند بعد هم صحبتهای لیدر گروه که ماجرای شنیدنی شناسایی مسیر جنگل نوردی کجور تا نور را که مدتی قبل توسط ایشان و یکی از دوستانشان انجام شده بود را بسیار جالب و شنیدنی تعریف می کرد حس و حال عجیبی به بچه ها داده بود. ایشان از مسیرهای پرپیچ و خم جنگلی، گم کردن­های متوالی مسیر به دلیل عدم تردد و پوشیده شدن راه مالرو از ریزش برگ­های پاییزی، عبور متوالی از رودخانه، تاریک شدن هوا قبل از رسیدن به انتهای مسیر و از همه هیجان انگیزتر، وجود حیوانات وحشی بخصوص خرس و پلنگ در جنگل و شنیدن صدای وحشتناک پلنگ می­گفت. بچه­ها همه با هیجان وصف ناپذیری محو شنیدن این ماجرا شده بودند و این خود، شروع سفر را با لذتی دوچندان روبرو کرده بود. اما در آن موقع هیچکس فکر نمی­کرد که در ادامه­ی همین سفر گروهی، خودمان هم دچار همین استرس ها و هیجانات شویم.

جاده به علت تعطیلات آخر هفته شلوغ و پرترافیک بود ولی صحبت_های لیدر، ما را از هیاهوی بیرون دور می کرد و گذر زمان را شیرین می ساخت.

ساعت به 9 صبح نزدیک می­شد و ما هنوز در اوائل راه بودیم. گرسنگی به بچه­ها فشار آورده بود ولی هنوز به محل مناسب برای صرف صبحانه نرسیده بودیم. اما بالاخره ماشین در کنار رستورانی که تختهایی در کنار رودخانه گذاشته بود توقف کرد و بچه­ها به صبحانه دلچسبی که شامل مواد متنوعی بود و بصورت سلف­سرویس در روی یکی از تخت­ها نهاده شده بود حمله کردند و همگی به علت گرسنگی زیاد، بیش از ظرفیت خوردند تا جایی که بعد از صبحانه همه به دنبال مکانی برای خرگوش گیری(اصطلاح آشنا برای بچه های گروه) می گشتند.

حالا در ادامه مسیر به سمت مرزن­آباد می­رفتیم. راننده همیشگی­امان، دیشب در جاده هراز تصادف کرده بود و نتوانسته بود خودش را به برنامه برساند. بچه­ها با راننده جدید مأنوس نبودند و رفتارشان برای برخی از بچه ها قابل تحمل نبود. اما با همه­ی اینها، در بین مسیر انرژی مثبتی تمام فضای ماشین را فرا گرفته بود، انگار بچه­ها برای داشتن سه روز دلپذیر و زیبا در طبیعت، تمامی دیروزشان را فراموش کرده و غرق در انرژی گروهی و صحبت شده بودند.

لیدر گفت: چون اکثر دوستان همدیگر را می­شناسند نیازی به برنامه معارفه نیست ولی چند نفری که برای بار اول با گروه همرا شده­اند خود را معرفی کنند و بقیه هم هر سئوالی دارند از آنها بپرسند که همین سئوال و جوابها وقت زیادی را همراه با شادی و خنده به خود اختصاص داد و باعث تحمل بهتر وضعیت شلوغ و پرترافیک جاده شد.

زمان از ظهر گذشته بود و ما هنوز به نیمه راه هم نرسیده بودیم. حدود ساعت 4 عصر به مرزن­آباد رسیدیم. لیدر گفت به علت تأخیر بوجود آمده در صورت  بازدید از دریاچه­ی ولشت، زمان زیادی را از دست خواهیم داد که با پیشنهاد ایشان و توافق همه­ی دوستان قرار شد بجای ولشت به روستای زیبا و توریستی کندلوس که در مسیر کجور قرار داشت برویم و از موزه و پارک آن دیدن کنیم. هنوز ناهار نخورده بودیم. قرار شد تا ناهار آماده شود بچه­ها به گشت و گذار این روستای کوچک ولی جالب بپردازند و ساعت 6 عصر برای صرف ناهار مراجعه کنند.

گشت و گذار در کندلوس: کندلوس زیبایی خاص خودش را داشت. باغ و موزه­ی ساخته شده در روستا با فضایی زیبا و سنتی، بیش از همه چیز خودنمایی می­کرد.

 

 

 

بازسازی و سنگ فرش کوچه­ها و خیابان­ها، خانه­هایی با بافت بسیار قدیمی با سقف­هایی از کلچو، و البته تعدادی ساختمان ویلایی جدید که نظام طبیعی روستا را برهم ریخته بود. ما فرصت زیادی برای بازدید نداشتیم چراکه هوا رو به تاریکی می­رفت و زمان در نظر گرفته شده برای بازدید بسیار کم بود.

ناهار ظهر که به قول بعضی بچه­ها لفظ شام برایش مناسب­تر بود لوبیا پلو با ماست و نوشابه بود که به دلیل خانگی بودن آن بسیار خوشمزه بود (هرچند آشپز خوب آن در جمع ما حضور نداشت) و در ساعت 5/6 عصر و در فضایی رؤیایی در روستای کندلوس صرف شد.

روستای ییلاقی کجور: بعد از خوردن ناهار به طرف کجور حرکت کردیم. حدود ساعت 8 بود که به کجور رسیدیم و در مقابل رستورانی سنتی برای هماهنگی­های نهایی، خرگوش گیری و شارژ گوشی­ها و دوربین­ها توقف کردیم. قرارشد بعد از آمدن دو دستگاه نیسان، سوار بر آنها شده و فاصله کجور تا ابتدای جنگل را که جاده­ای خاکی بود با آنها طی کنیم. برخی از بچه­ها که هنوز تحت تأثیر خاطرات ابتدای سفر که لیدر تعریف کرد بودند و از طرفی می­دیدند رفتن به جنگل در این تاریکی شب جدی شده، اصرار به ماندن شب در کجور داشتند و بی میل نبودند که صبح وارد جنگل شوند اما این تز آنها مورد قبول واقع نشد و ما پس از طی مسیری چند کیلومتری با میدی باس، در ابتدای جاده خاکی جنگل پیاده شدیم و همراه با کلیه وسایلمان سوار بر نیسان­هایی شدیم که برای انتقال ما تا منطقه­ی نهرودبار به آنجا آمده بودند.

به سمت جنگل: حرکت در جاده­ی پردست انداز و خاکی جنگل، تاریکی شب، آسمان صاف و پرستاره، درختان جنگلی اطراف و صدایی شبیه به صدای ریزش آب، همه و همه حس عجیبی را در بچه­ها ایجاد کرده بود. بچه­ها به یاد فیلم­های جنگی و حرکت رزمندگان در شب عملیات افتاده بودند که در پشت کامیون­ها به سمت مقصد نامعلومی حرکت می­کردند، همین حس بود که صدای سرودی را در فضا پخش می­کرد. ما در ماشین جلویی می­خواندیم: «ای لشکر صاحب زمان ...» و آنها در ماشین پشت­سر جواب می­دادند: «بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش» که البته منظور بچه­ها نبرد با پلنگ معروف نهرودبار و خرس در جنگل بود. بالاخره به محل اطراق رسیدیم.

 

کمپ در جنگل: در تاریکی شب پیاده شدیم و در حالی که سوز نسبتاً سردی می­آمد چادرها را بصورت کمپی دایره­ای برقرار کردیم به صورتی که فضای میان چادرها خالی بماند تا برای شب نشینی با آتش مناسب باشد.

 

 

 

آنجا پس از اتمام کارها، همگی دور آتش نشستیم و شام را که کوکوی سیب زمینی با گوجه فرنگی و خیارشور بود و در روستای کجور توسط محلی­ها طبخ شده بود خوردیم. بعد از شام و ساعتی نشستن دور آتش و خوردن چای و صحبت­هایی که بیشتر شوخی و خنده به همراه داشت و از روی تخیلات بچه­ها در مورد حضور پلنگ در کنار چادرها ساخته می­شد، غلبه­ی خستگی حدود 14 ساعت طول مسیر و سوز سرمای جنگل، بچه­ها را یکی یکی به داخل چادرها کشاند. هرچند دو سه نفری از بچه­ها تا صبح در کنار آتش بیدار ماندند و در مهمانی جنگل و آتش و ماه و آسمان پرستاره لذت فراوانی بردند.

خوابیدن شب در جنگل با هیجان صدای باد، زوزه­ی سگ­ها و سرو صداهای ناشی از حرکت شاخه­ و برگ­های درختان، حال و هوای خاصی داشت.

صبح حدود ساعت 7 با بیدارباش لیدر گروه از چادرها خارج شدیم و پس از شستن دست و صورت، توانستیم در روشنایی روز و بدون احساس خستگی روز قبل، نظری به محیط اطراف بیاندازیم و فضایی که دیشب در تاریکی مطلق در آن استقرار یافته بودیم ببینیم.

پس از لحظاتی صبحانه نیز حاضر شد و همه در دور سفره­ای که به همین منظور پهن شده بود صبحانه متنوع و خاطره­انگیزی را صرف کردیم. بعد از آن غذای ظهر که از کنسروهای برنج و خورش چیکا بود همینطور میوه­ی بسته بندی شده در بین بچه­ها توزیع شد تا هر کس سهمیه­ی خودش را در کوله­ی همراهش بگذارد. ساعتی بعد چادرها جمع و به همراه وسایل اضافی و کیسه خوابها بار نیسان زده شد تا پس از انتقال به کنار میدی باس به انتهای مسیر پیاده روی که در نزدیکی رویان قرار داشت حمل شود.

آغاز پیاده­روی: مسئول گروه توضیحات مبسوطی در مورد نحوه حرکت در جنگل، رعایت نظم و ترتیب، همچنین کمک به یکدیگر هنگام عبور از مسیرهای سخت دادند و ضمن یادآوری طولانی بودن مسیر به همه تذکر دادند  که با کندی حرکت خود موجب تأخیر در رسیدن گروه به مقصد نشوند چراکه در صورت برخورد به تاریکی شب، بخصوص در انتهای مسیر که سخت­تر از بقیه راه است حرکت بسیار مشکل خواهد ­شد و احتمال گم کردن مسیر و شب مانی اجباری در جنگل وجود خواهد داشت که آنهم بدون امکانات همراه، عاقلانه نبود. البته در مورد لوازم احتیاطی که باید همراه بچه­ها باشد از جمله چراغ قوه، مقداری مواد غذایی اضافه و لباس گرم نیز توضیحاتی دادند.

پس از این صحبت­ها و آمادگی همه برای حرکت، چند عکس دسته جمعی با تابلوی گروه گرفتیم تا در آلبوم خاطرات شیرین برنامه­های قبلی بچسبانیم.

ازهمان ابتدای حرکت، عبورهای متوالی از عرض رودخانه شروع شد. ما به آرامی به سمت تنگه­ای پیش می­رفتیم که معلوم بود با گذر از آن وارد جنگلی انبوه­تر با آب و هوایی خاص­تر خواهیم شد.

بعضی از بچه­ها هنوز هم باورشان نشده بود که این پیاده­روی یک پیاده­روی معمولی نیست، برای همین هم آنقدر محو طبیعت و زیبائیهای آن شده بودند که گوششان به تذکرهای لیدر که مرتب در مورد کم آوردن وقت توضیح می­داد بدهکار نبود، به آرامی حرکت می­کردند، به اطراف سرک می­کشیدند، عکس می­گرفتند و لذت می­بردند.

در همان اوائل راه به یک گروه طبیعت گرد دیگر برخورد کردیم که گویا شب را در همانجا گذرانده و مشغول صرف صبحانه بودند. هنگام گذشتن از کنار آنها و برای چاق سلامتی گروهی، همه بچه­ها با هماهنگی قبلی برایشان دست زدند و هورا کشیدند و خسته نباشید گفتند، که آنها هم به همین شکل و با فریادهایی شاد، جواب دادند.

جنگل کجور، جنگلی بکر و دست نخورده بود با زیبائیهایی وصف ناشدنی، از رودخانه­ی زیبا و خروشانش که در دل جنگل پیچ و تاب می­خورد و خود را همانند عاشقی که رو بسوی معشوق نهاده است به سوی سینه­ی آبی خزر می­کشاند تا درختان کوتاه و بلندی که پاییز آنها را به رنگهایی متنوع درآورده بود و سنگ­ها و صخره­هایی که دامنشان پُر بود از خزه­های سبزی که همانند فرشی مخملی، تمام سطح آنها را پوشانده بود و بوته­هایی با برگ­های پهن و سبز که از قامت درختان بالا رفته بودند تا قهوه­ای تنه­ی درختان را نیز با رنگ سبز برگهایشان بپوشانند.

حرکت در پستی و بلندیهای جنگل و عبور از روی برگ­هایی که فرشی رنگی را در زیر پای ما گسترانده بودند، همچنین خرامیدن در سرازیری­ها و پای نهادن بر سنگ­هایی لغزان هنگام عبور از رودخانه، هیجان خاصی را به بچه­ها انتقال می­داد. همه­ی اینها باعث شده بود که بچه­ها احتمال وجود خرس و پلنگ در جنگل را فراموش کرده و محو تماشای زیبائی­های جنگل شوند. هرچند گاهی یکی دو نفر از بچه­ها با تقلید صدای حیوانات بقیه را می­ترساندند که آنهم موجب هیجان و در نهایت خنده و شادی جمع می­شد.

اطراق برای ناهار: ساعت از 2 عصر گذشته بود که به کف رودخانه رسیدیم. از اینجا به بعد سیلاب راه مالروی کنار رودخانه را تخریب کرده بود و ادامه­ی راه به صخره­ی عظیمی برخورد می­کرد که امکان عبور از آنها مقدور نبود، همینطور راه­های دیگری که در دو سمت رودخانه وجود داشتند ما را به روی ارتفاعات هدایت می­کردند که حتی اگر مسیر درست را به ما نشان می­دادند حتماً راهمان بسیار دورتر می­شد. لیدر گروه به همراه بلد محلی و چند کوهنورد دیگر که در مسیر بودند برای بررسی ادامه­ی راه و تصمیم گیری برای حرکت درست گروه به جلوتر رفتند و پس از دقایقی بازگشتند اما راه معلوم نبود و تصمیم اشتباه معلوم نبود ما را به کجا هدایت می­کرد. لیدر در میان بچه­ها آمد و ضمن ادای توضیحاتی از همه خواست که در کنار چشمه­ای که در همان محل قرار داشت اطراق کرده و ناهار را در همانجا صرف کنیم. این برنامه ایجاد فرصت بیشتری برای تصمیم گیری صحیح برای ادامه­ی مسیر در اختیار لیدر و بلد محلی قرار می­داد.

کنار چشمه، جای مناسبی بود، عده­ای آب نوشیدند و قمقمه­ها را پر کردند، عده­ای زیراندازهایشان را پهن کردند، چند نفری آتش برافروختند و غذاهای کنسروی که شامل برنج و خورش قیمه و قرمه سبزی بود بر روی آن نهادند تا گرم شود، برخی هم از آب چشمه وضو گرفتند و مشغول ادای نماز شدند.

ادامه پیاده­روی: بالاخره پس از ساعتی و در حالی که بلد محلی تأکید بر ادامه­ی مسیر از سمت راست رودخانه داشت با اظهارات لیدر که قبلاً به این مسیرها آشنایی داشت قرار شد از سمت چپ رودخانه یعنی همان سمتی که بودیم مسیر مالرویی که به بالای ارتفاع می­رود را ادامه دهیم. لیدر از بچه­ها خواست که کمی همت کنند و شیب­های به سمت بالا را سریعتر طی کنند تا بین ستون فاصله­ای نیفتد و بتوانیم در فرصتی کوتاهتر خودمان را به ادامه­ی راه اصلی برسانیم. او به همین خاطر چند نفر از بچه­هایی که کندتر حرکت می­کردند را به جلوی ستون برد تا روحیه­اشان تقویت شود و عقب نمانند. اتفاقاً این بار نبودن فرصت به دلیل نزدیک­تر شدن به غروب آفتاب و ترس از ماندگار شدن در جنگل ... و پلنگ و... باعث شد تا بچه­ها جدی­تر شوند و منسجم­تر حرکت کنند.

زمان زیادی تا غروب خورشید نمانده بود و هنوز کمتر از نیمی از مسیر باقی مانده بود.

                                                 این سفرنامه ادامه دارد...