نسیم طبیعت ایران

پژوهش، تحقیق، ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه طبیعت، گردشگری و آئین های ایران

سفرنامه کویر بند ریگ
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: کویر بندریگ ،کمپینگ ،کرشاهی ،ریواس چینی

گزارش سفر کویر بند ریگ 

به قلم همسفر خوبمان سرکار خانم

مریم فروزان کیا

سوار اتوبوس می شوی، بین راهی ها هم سوار می شوند عوارضی را که رد میکنی نفس عمیقی میکشی



سفر هیجان انگیزی در پیش رو داری، چادر زدن در دل کویری پر رمز و راز همراه با سکوتی رویایی با روزی قطعا گرم و شبی شاید کمی سرد

به اطرافت نگاه می کنی همه در تکاپو هستند، یکی وسایلش را جا به جا می کند، دیگری کوله اش را باز کرده گویی می خواهد مطمئن شود چیزی را جا نگذاشته باشد، آن دیگری دوربینش را چک می کند

به همسفرانت می نگری. شنیده ای سفر به همسفر زیباست... وقتی متوجه می شوی همسفرانت همگی از بچه های قدیمی گروهند خصوصا وقتی چهره دوست داشتنی استاد دکترمحمدرضا ریاضی را در صندلی جلوی اتوبوس می بینی مطمئن می شوی به سفری متفاوت آمده ای که حتما بسیار پربار خواهد بود و خوش خواهد گذشت.

 

بر میگردی تکیه می دهی و چشم می بندی و فکر می کنی به سفری که در پیش روی توست

صدای بلندگو تو را به خود می آورد، دایی است با همان صدای گرم و مهربان همیشگی اش که سلام می دهد در ابتدای سفر به همگی و شروع می کند به توضیح برنامه های کمپینگ، تو اما واژه آخرین سفر گروه نسیم طبیعت را که از زبانش می شنوی مات نگاهش می کنی صدای همهمه هم گروهی ها هم که می پیچید در اتوبوس متوجه می شوی درست شنیده ایی بچه ها اعتراض می کنند، هیچ کس باورش نیست این آخرین سفر باشد هر کسی چیزی می گوید، مژگان، آذردخت جان، فریبا، آقای شرفی، عبدی و ....

دایی اما با آرامش همیشگی اش بچه ها را آرام می کند، بعد نوبت به معرفی هم گروهی ها می رسد شیرین ترین بخش سفرهای همیشگی نسیم طبیعت      

تو اما هنوز باورت نیست این آخرین سفرت باشد ...

معرفی ها که به پایان می رسد مثل همیشه این موسیقی است که بچه ها را دعوت به شادی و هیجان می کند اما گویی هنوز همه در بند آخرین سفری که در پیش رویشان باشد گیر افتاده اند سکوتی در بین بچه ها جریان یافته، می خندند، حرف می زنند اما دلشان گویی جای دیگریست...

دایی بلندگو را روشن می کند، بچه ها سکوت می کنند، رسیده ایم به کویر درختچه های کوچک کویری را می توانی از شیشه های دو طرف ماشین ببینی، صحبت های دایی مکمل راه می شوند، بچه ها اما هنوز دلشان جای دیگریست، دایی با هوشمندی همیشگی اش می خواهد فضا را عوض کند، از خاطرات سفر می گوید، از تمام این 6 سال که با بچه های گروه نسیم طبیعت، ایران را گشته بودند و می خواهد هر کس هر خاطره شیرینی از سفرهایش دارد بگوید، اینجاست که همگی به اتفاق به یاد مژگان می افتند که دو سال پیش در هنگام عبور از رودخانه خروشانی که در منطقه قان قلی چای واقع بود همراه با دو کوله پشتی اش جلوی دید همگان به داخل رودخانه می افتد و مسیری را بی آنکه بتواند نفسی تازه کند در راستای رودخانه طی می کند، از بچه ها گفتند که کمکش کرده بودند، از پروانه گفتند که در سفر چهارمحال و بختیاری سرش در اثر اصابت به تابلویی شکسته بود، نوبت به استاد ریاضی رسید، از سفر تاجیکستانش گفت و از دوربین فیلمبرداریش که در جاهایی که باید روشن بود خاموشش کرده بود و در جاهایی هم که باید خاموش بود روشن و بچه ها چقدر خندیدند از خاطرات رنگارنگش در سفرهایی که رفته بود...

دایی توضیح می دهد که به محل کمپینگ نزدیک شده ایم. ماشین که می ایستد تازه متوجه می شوی هوا تاریک شده و باید پیاده شوی دایی از بچه ها می خواهد ابتدا به همراهش بروند بدون هیچ وسیله ایی تا نحوه و مکان برپایی چادرها را توضیح دهد، دایره ایی می کشد و قرار است همگی طبق شماره هایشان دور تا دور دایره چادرها را برپا کنند.

تکاپویی راه می افتد تا چادرها زده می شوند، ده چادر کوچک و بزرگ، زیراندازها در وسط دایره پهن می شود ، آنگاه دایره ای سنگی در مرکز ایجاد می شود و آتش در وسط آن روشن می شود

 

چشمت به برکه و درخت های اطرافش می افتد، برکه ایی که بعدها می فهمی درونش پر از ماهی های ریز و درشت است

 

بچه که آرام می گیرند نوای موسیقی زنده دو نوازنده نی و گیتار می نشاندشان دور آتش، شب خوبی آغاز  می شود، هم خوانی های جمعی ، آتشونی، موسیقی، هیجان و شادی و چای ذغالی...

 

نوبت به شام می رسد، حداقل شش محلی مشغول تدارک گروه هستند. کباب روی آتش و زغال به همراه دوغ محلی ایی که از خوردنش سیر نمی شوی...

 

شام که تمام می شود، چای دم کشیده است، چایی زغالی زیر سوسوی ستارگان درخشان آسمان و سکوت کویری

 

حال نوبت به عکس های دسته جمعی رسیده است ...      

 

شب از نیمه گذشته، بچه ها کم کم از دور آتش متفرق می شوند و به درون چادر ها می روند، عده ای هم که دوست ندارند این شب رویایی را از دست بدهند تا پاسی از شب به گرداگرد آتش می نشینند و خاطرات گذشته را مرور می کنند....

 صبح از راه می رسد، طلوع زیبای خورشید و سکوتی که فضا را عطرآگین کرده، به جز عده ای که برای عکاسی از طلوع زیبای خورشید به اطراف قلعه رفته اند بقیه همچنان خوابند ...

 

کم کم صدای زیپ چادرها به ما می گوید بچه ها در حال بیدار شدند ...

 

محلی های مهربان مشغول آماده نمودن صبحانه دلچسب بهاری

 

میثم هنوز خواب آلودست و در حال تصمیم گیری برای بیدار شدن ...

بالاخره همه بیدار می شوند و از چادرها بیرون می آیند، مات و مبهوت اطراف را نگاه می کنند ، یعنی اینجا کویر است !!!!!!!!!!!!

 

عکس های دسته جمعی در چادری کوچک اما میهمان دوست...

 

... و حالا وقت ورزش صبحگاهی است

آماده شدن صبحانه متنوع و دلپذیر، نان و پنیر، کره و مربا، گوجه و خیار و چایی زغالی 

 

 

صدای زنگوله ها را که می شنوی حضور گله ایی بزرگ در کنار برکه را مشاهده می کنی

 

این هم  قلعه ایی رازآلود در دل کویر...  نامش کرشاهی است ...

 

پس از صبحانه وانت مزدا آمده است که بچه ها را تا دامنه کوه یخ آب همراهی کند سوار می شوی و دل می سپاری به هیجانش برای چیدن ریواس های چشم به راه

 

عکس های پشت مزدایی و در حال حرکت ...

 

حلقه گرداگرد دایی پیش به سوی ریواس چینی ...

 

 

 

مناظری زیبا در دره های رویایی یخ آب ... و ریواس هایی در انتظار چیدن



گل های زیبا و کوچک مسیر و شیطنت های بچه ها... ...

 

مسیر برگشت، همراه با عطر پیچیده شده از ریواس های چیده شده در دست های بچه ها، همراه با خنده، شادی و هیجان و شماره بازی با دایی و بچه ها ...

وقتی می رسی ناهار حاضر است، چلوجوجه زغالی که در بهترین رستوران های تهران هم لنگه اش را نمی شود پیدا کرد همراه با دوغ خوشمزه محلی و نوشابه های رنگارنگ...

 

 

و حالا حضور در قلعه کرشاهی به همراه استاد ریاضی و گوش سپردن به توضیحات استاد...

 

چادرها جمع می شوند. بچه ها آخرین عکس های دسته جمعی را در کمپ می گیرند سپس حرکت به سوی تپه رمل ها ...

 

 

و اکنون دنیای دیگری در پیش روی توست... حرکت با پای برهنه بر روی ماسه های روان،  غلت خوردن، خوابیدن و شیطنت، گویی کودک درون همه به بیرون جهیده است...

 

حتی مسابقه روی رمل ها...

و در نهایت سکوت در دل کویر و سپس فریاد سپاس از آفریدگار بخاطر این همه زیبایی (خدا یا متشکریم) ...

بازگشت به سوی ماشین غافل از اینکه میزی پر از خوراکی در قالب عصرانه از نسکافه گرفته تا چایی های رنگارنگ انتظار ما را می کشد...

 

سوار ماشین می شویم به خیال اینکه خوابی خوش و سکوتی طولانی تا تهران که نتیجه خستگی ناشی از پیاده روی روی رمل ها باشد انتظار ما را می کشد غافل از اینکه انرژی همسفران دوچندان شده و همه یکصدا فریاد می زنند خانم لیدر: موسیقی، موسیقی.

 لحظاتی بعد مجددا دایی میکروفن را در دست می گیرد و از یک یک بچه ها دعوت می کند تا به مناسبت ایام روز مادر هر کدام از دوستان جمله ای در ارتباط با مادر خود بیان کنند. بچه ها یکی یکی می آیند و هر یک با احساس خاصی در مورد مادرشان حرف می زنند اما بعضی ها باز هم از فرصت استفاده می کنند و مراتب تاسف خود را از تمام شدن چنین سفرهای زیبایی بیان می کنند.

 و البته در نهایت هیچکس دست خالی نمی رود و هدیه ای هرچند کوچک اما به رسم یادگار از نسیم طبیعت می گیرد...

  با اتمام این برنامه از عوارضی تهران نیز می گذریم و همسفران وسایل خود را جمع کرده و آماده خداحافظی می شوند تا آخرین برگ سفرهای نسیم طبیعت به خوبی و خوشی ورق بخورد.

مریم فروزان کیا- 93/2/6

                                                                                     نسیم طبیعت ایران