نسیم طبیعت ایران

پژوهش، تحقیق، ارائه اطلاعات و مطالب آموزشی در زمینه طبیعت، گردشگری و آئین های ایران

سفر تکراری نیست... (قسمت آخر)
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سفرنامه بانه ،سفرنامه سردشت ،سفرنامه مهاباد

چندی پیش سفری داشتیم به جنوب آذربایجان غربی و شمال استان کردستان. شهرهای مهاباد، سردشت و بانه. شهرهایی که همه کردنشین هستند. هرچند ما بیشتر با هدف طبیعت گردی به این مناطق رفته بودیم اما آشنایی با فرهنگ و تاریخ این شهرها نیز از اهداف سفر بود. سرکار خانم فرشته ایران نژاد از دوستان و همراهان خوب و صمیمی گروه که در این سفر همراه ما بودند شرح زیبا و سفرنامه کامل و جامعی بر این سفر نگاشته اند که ضن تشکر فراوان از ایشان، قسمت آخر این سفرنامه را ارائه می نماییم.

    امید که دوستان همسفر دیگر نیز به هر شکل ممکن به فرهنگ سفر، گزارش نویسی و ثبت گزارش های تصویری برنامه ها همت گمارند تا ضمن باقی ماندن خاطرات برنامه ها در اذهان همسفران، رجوع به این مطالب برای دوست داران ایرانگردی و سفر نیز مثمر فایده باشد.

شرح سفر 4 روزه به مهاباد، سردشت و بانه

(قسمت آخر)     

      7: بربسیل

تا حالا شده دولپی بخوری. یا وقتی می خوری چشمت به ظرف وسط سفره باشد که اگر تمام شد....آیا باز هم  هست. یا اعلام کنی هر کی کمتر می خوره  بذاره کنار برای من؟!!.... یعنی یک جوری بخوری که گربه ها رو نا امید کنی. خیلی ها پرنده ها رو  ناامید می کنند... یعنی خرده غذا ندارند. اما ناامید کردن گربه ها یک چیز دیگر است. یعنی لیسیدن ظرف  غذا. اگر این تجربه را ندارید حتما تا حالا بربسیل نخورده اید. یک غذای محلی کردها.

کاسه های پر از بربسیل دور سفره می چرخد.  مهمان محلی ها هستیم.نان را که تلیت می کنم دیگر یادم نمی آید چه شد. می روم در حالت خلسه. زنی زیبا رو  با ظرفی پر از بربسیل جلوی من ایستاده است. شبیه به یک سبو. فضا مه آلود است آن طرف حافظ کتاب را کنار گذاشته و دو لپی می خورد. چشمش که به من می افتد  با دهان پر می گوید: "فرشته عشق نداند که چی است ای ساقی...... بخور بربسیل و آبی به خاک آدم ریز".

دلش خوش است. تور پهن می کند برای ساقی من...می گویم:  تو خوش می باش با حافظ برو، گو خصم جان می ده ..... چو اینجا بربسیل دارم چه باک از خصم دم سردم.

بالاخره سیر شدم. می گویم: خدایا شکر. خدا می پرسد: برای چی ... می گویم: بربسیل ... خیلی خوشمزه است باید بخوری.... خدا ریموت کنترل را می دهد به جبرییل  و یک کاسه بربسیل برمی دارد:.... از پایین عرش یک صدا می آید: میو ... و من از خلسه بیرون می آیم.

فرمند دنبال کفشش می گردد. مشکل بینایی دارد. یک  فیلسوف مادرزاد. می گوید: خدایا من که این همه عیب دارم.... پس چرا ناقصم.

     8: نردبان کوتاه و دخمه بر نخیل

شب بیهوش می شوم. یک خواب خوش بعد از یک روز پر از ماجرا. هنوز قره داغ هستیم اما فردا حرکت می کنیم به سمت سر دشت. قبل از آن می رویم دخمه گور فخریگاه.

صبح دوباره صبحانه روستایی . مهمان نوازی خانواده آقا هاشم و خداحافظی و چند عکس.

آقا هاشم یک نردبان می آورد برای بالا رفتن از کوه و دیدن دخمه گور. یک غار کوچک دست کَند ( کنده شده با دست) که دسترسی به آن آسان نیست. باید صخره نورد باشی. جای دست و پا هم ندارد. صاف صاف. ارتفاع آن از جایی که در کوه ایستاده ایم حدود چهار متر است. اما نردبان ما کوتاه است. تقریبا یک متر..

باد و غبار و مه. ما  در مسیر دخمه گوریم. کوهها ناپدید شده اند و آسمان خاکستری است. زمین زنده استراحت می کند و ما شادیم بی هیچ غبار.  مسیر پیاده روی تا دخمه گور زیباست. مسیر خاکی و باغهای میوه... دشتی از شقایق و بعد گندمزار. دو کیلومتر پیاده روی. دخمه بر اساس گفته های آقای تقوی از زمان مادها ایجاد شده است.  درباره ایران ویچ هم می گوید جایی که قلب زمین بوده و دسترسی به آن برای مهاجمین دشوار. بهشتی گمشده. 

تقریبا می رسیم پایین دخمه. دو ستون بزرگ از این پایین پیداست. جای کوچکی است شبیه آپارتمانهای تهران. خیلی باشد 50 متر.... شاید کمتر. مظنه منطقه را ندارم ولی جای خوبی است برای زندگی. کمی بازسازی می خواهد. ( دیوارها پر است از یادگاری)  با یک شیشه رفلکس. ADSL هم که داشته باشی می شوی جزیی از تمدن. گورها را هم بی خیال. یک لوله کشی تمیز می خواهد با یک دیش.

نردبان کوتاه است و دخمه بر نخیل. خیلی ها از رفتن به بالا انصراف می دهند. تجهیزات نداریم، منظورم برای مردن. اما من می روم. مژگان، صدف، سیمین و ویدا هم می آیند. عکس می گیرند برای بقیه. دو ستون وسط دخمه است خیلی خوشکل تر از ستونها ی بیرون( این را می گویم تا آنها که نیامده اند بالا دلشان بسوزد). سه حفره است که با آب پر شده است. شاید همان گورها. پایین رفتن سخت تر است . آقا هاشم طناب را به ستون بسته است طناب را می گیریم و می رویم پایین. به نردبان که می رسیم دیگر راحت است. اما همسفران ما خوشحال نیستند می گویند نباید خطر می کردیم... حق دارند اما وقتی یک دیوارِ راست باشد من نمی توانم بنشینم. یا وقتی موسیقی

این هم از دخمه گور . فقط یک چیز دیگر: تو رو خدا روی دیوار و کوه و کمر یادگاری ننویسید.

      9: هتل بین المللی و 18 ستاره سردشت لوله کش استخدام می کند. نیاز به تخصص نیست. فقط آرنولد باشد.

 در راه سردشتیم. از اینجا درختان ریشه در هوا دارند. دره ....کوه..... گلهای بنفش در زمینه سبز. پیچ جاده... شقایق در سنگ، آمیزش باد و سبزه زار.

سردشت بسیار سبز و زیباست.  اما انگار خاطراتی در هوا پراکنده است که سنگینی می کند. جنگ ، پل فلزی، عملیات نصر 7 ....آزاد سازی منطقه و تصوری از بازی بچه ها روی میدان مین.

بعد از ناهار می رویم هتل مروارید برای استراحت. نیاز به دوش گرفتن داریم.  ده دقیقه بعد همه پایین هستند.

-    از دوش آب نمی یاد

-    شیر دستشویی خرابه

-    آقا من آب سرد ندارم

-    خوبه من هم آب گرم ندارم

-    در اتاق من باز نمی شه این کلید مشکل داره.

-    آقا سیفون ... سیفون هم کار نمی کنه...

آقایی که پشت میز پذیرش نشسته می گوید: به من مربوط نیست به مدیر هتل بگید من کارگرم...نه لوله کش

-    مدیر هتل کجاست؟

-    نمی دونم

-    آقای محترم( آقای تقوی می گوید) بچه های ما می خوان دوش بگیرن... قبلا هماهنگ کردیم...

شانه ها می رود بالا و زمزمه هایی زیر لب شاید: بچه سوسولهای تهرونی حالا دوش نگیرین نمی شه....

پراکنده می شوند هر کسی سعی می کند مشکلش را جوری حل کند. اما رویا می ماند... اصرار می کند به همه جا زنگ می زند صنف هتل داران..... مدیر کلها ....اداره گوشت برزیلی... ببخشید: جهاد آب و کشاورزی...  همه با خبر می شوند. بالاخره مدیر هتل را ساعت دوازده شب احضار می کند.... یک مرد  چاق کوتاه قد... شکایت می کنند. مرد مسئول پذیرش دیگر داد می زند. یا می گوید به من مربوط نیست یا می گوید به شما مربوط نیست...

 فکرمی کنم اگر روزی گردشگران خارجی اینجا را کشف کنند و اینجا بشود یک هتل بین المللی. یاد دادن زبان انگلیسی به این مرد دشوار نیست: لازم است بگوید "  It's not of my business…… It's not of your business……

برای حل بقیه مشکلات هم باید یک آگهی استخدام داد: هتل بین المللی و 18 ستاره سردشت لوله کش استخدام می کند. نیاز به تخصص نیست. فقط آرنولد باشد. 

       10:"آبشار بطری شلماش با پوست تخمه"از این طرف ... این طرف دیگه

می رویم آبشار شلماش. موجی از جمعیت را می توان دید. زیبایی رازآلود طبیعت اینجا در هجوم بطری ها رنگ باخته است. رونمایی زیبایی نیست. هم حسرت.... هم لذت. آب... سنگها را صیقل زده است. وحشی، زنده، پر هیاهو... آبشار به دره       می ریزد. پایین رفتن سخت نیست. پله ها و حصارهایی برای تماشا، دیدن آبشار را از پایین راحت تر کرده است. در هر ایستگاه می ایستیم و جلوه های دیگر از آبشار را می بینیم. گروهی چادر زده اند. بوی کباب می پیچد.

از اتوبوس که پیاده شدیم سه چیز جلب توجه می کرد: یکی خود آبشار. دیگری بطری ها و پوست تخمه و یکی هم تابلویی که به ما آبشار را نشان می داد. با دو دست که اشاره می کردند: اولی برای اینکه بگوید از این طرف، دومی هم برای این که تاکید کند...این طوری: آبشار بطری شلماش با پوست تخمه" از این طرف ... این طرف دیگه

یک اغذیه فروشی هم هست که همه چیز دارد ولی خنک نیست. البته جای نگرانی نیست اینجا یک چشمه است و ما بطری هایمان را پر می کنیم... به بطری دستم که نگاه می کنم خجالت می کشم... از طبیعت....

از پایین دره آبشار بسیار زیباتر و پر هیبت تر است. هوس می کنم از تپه ها بالا بروم. صدف و فریبا هم می خواهند بیایند. اما فریبا می گوید کفش مناسبی ندارد.

من هم باید می ماندم. اما رفتم بالا ... اول روی سنگها می دویدم. بعد با احتیاط راه می رفتم، و بعد از آن دستهایم را تکیه می دادم به دامنه پر شیب تپه و در نهایت... قبل از هر قدم برداشتن، باید جای دست و پایم را محکم می کردم. تپه با شیب تندش زمانی بستر رودخانه بوده است و سنگها با هر تلنگری می شکستند و فرو می ریختند. شروع کردم به مار پیچ رفتن و بعد هم پیچ پیچ رفتن .... کمی قبل از اینکه بالاخره از آن بالا سقوط کنم، شروع کردم به لیز خوردن روی سنگها و بوته ها .. آخ دستم ... وای پام...آی....رسیدم به یک چشمه.... آب خوردم... و نشستم بالاخره پایین تپه بودم.دوباه شروع کردم به دویدن... ولی در هر حال آبروی هر چه کوهنورد بود بردم... نوش جانشان.

محسن و ترانه را که پایین دیدم خیالم راحت شد. کمی جلوتر محمد بود وآقای تقوی... بقیه هم بودند می رفتیم برای عصرانه یک جای خلوت. با جمعیتی بالغ بر یک میلیون پشه....

نشستیم بالای دره... چشم اندازی از درخت.... غروب ....نیمی تاریک... نیمی روشن.  دوستان پراکنده... پشه ها جمع. ما در خلسه..... پشه ها نشئه

آبشار شلماش هم تمام شد. فقط یک چیز دیگر: تو رو جان مادرتان آشغال نریزید.

 

      11: دل سفر ( درد دل سفر یا دل درد سفر )

سمیرا از اولین تلفات بود. دل درد،سردرد، تهوع و.....هر کسی چیزی گفت و چیزی تجویز کرد. شب را هتل بین المللی مروارید سردشت همان هتل دو زبانه معرف با آرلوندش ماندیم. با این تفاوت که لابی هتل پر شده بود از چادر های گردشگران...یکی هم فقط با یک بالش آمده بود و گوشه هتل خوابیده بود. هر چه گفتیم مردم خواب هستند، رویا گوش نکرد و همین طور به همه مسئولین زنگ زد.

گفتم اگه آبشار نیاگارا بود چه می کردید؟ گیریم اون 108 متره و این حالا 60 متر .... به مترش که نیست... جاذبه گردشگری که هست. حالا هتل لوله ندارد. لابی که دارد.

گروهی از همراهان رفتند به یک خانه محلی اما گویا محلی ها بر خلاف قولی که داده بودند، خانه را خالی نکرده بودند و از قضا به روی خودشان هم نمی آوردند.. خب سفر است دیگر و پر از تجربه های تازه .....حداقل توالت داشتند.

فردا روز دیگری بود. باید سردشت را ترک می کردیم به سمت بانه. قبل از آن  چشمه کانی گراوان. یکی دیگر از عجایب طبیعت ایران.

کم کم علایم بیماری در بچه ها ظاهر می شد. بیشتر با دل درد. در سفر باید انعطاف پذیر باشید. جذابیت سفر به همین انعطاف پذیری است. چطوری؟ مثلا اگر همین عبارت معروف "در دل سفر" را انعطاف بدهیم.... کمی این طرف و اون طرف.... می شه دردِ دل سفر یا دل دردِ سفر ... اینطوری که اگه دل درد شدید، جذابیت سفر است... کمی این طرف و اون طرف....

      12:کانی گراوان و خرگوش گیری با فشار گاز

برای دیدن کانی گراوان خیلی مشتاقم. کانی در زبان کردی یعنی چشمه. گراوان رانمی دانم خودتان بروید بخوانید. در 15 کیلومتری سردشت نزدیک شهر ربط یک چشمه است، شگفت انگیز. از آن جاهایی است که نمی شود درباره اش نوشت.

 کوهی زاییده شده از چشمه . به رنگهای طلایی و نارنجی...آب چشمه درشیارهایی جاری می شود.رسوب می کند. می شود کوه. آن هم نه یک کوه معمولی... یک کوه خیس سر تا پا خیس.

 آنجا خیال می کنی شاید تمام خشکی هم از آب پدید آمده باشند ( حق فرضیه محفوظ)

 یک نهر هم پایین کوه روان است. آبی خنک که گرمای راه را می گیرد. با درختها و درختچه ها. گاهی سر در هم آورده و گاهی راه گشوده برای آسمان.

علف های بلندی که می شود رفت لابلای آنها برای خرگوش گیری. البته نه آن خرگوش گیری.... ما در سفر وقتی قضای حاجتی روی می دهد می گوییم خرگوش گیری. حالا چرا؟ آقای تقوی بهتر می داند. دایره المعارف سفر دارد، که هر بار لغات جدیدی به آن اضافه می شود. مثلا خرگوش گیری با فشار گاز....اصطلاحی است جدید و در مواردی به کار می رود که شما یک بطری ماء الشعیر گاز دار را جلوی شکمتان کمی پایین تر نگهدارید . سرش به سمت بیرون باشد. و بعد بازش کنید شخصی که از پشت سر شما می آید خیال می کند شما دارید خرگوش گیری می کنید... آنهم با فشار گاز....نخندید...اینها برای ما خاطره است.

گروهی از زنان و مردان کرد  هم برای دیدن چشمه آمده اند. کنار راه می ایستند. موسیقی کردی از بلندگوهای ماشین پخش می شود در طبیعت. حالا طبیعت هم با آنها پای کوبی می کند...

در راه بانه بیماری شدت می گیرد. یکی دیگر از بچه ها نیاز به سرم دارد. کتی متخصص بیهوشی است. اما حالا باید بچه ها را بهوش بیاورد. چند دارو تجویز می کند. خودش هم یک داروخانه کامل است. سرُم از بالای سقف اتوبوس آویزان می شود. بعد هم یک  ژست بیمار و سوژه عکاسی.

      13: بز مرغوز اصل با گارانتی بز ایران

بانه هستیم.  غروب است . چند ساعت خرید و بعد حرکت به سمت تهران.  دیدن بانه جالب است. طبیعت بسیار وحشی و زیباست. اما این جا در وسط این شهر یک بازار است که شهر دور آن توسعه پیدا کرده است. مردم خانه هایشان را هم به توریستها اجاره می دهند. اجناس وارداتی قاچاق.... ساخت چین.... وارده شده از مرز عراق....بازار مکاره .....

همه جور مارکی در بازارها هست. آلمانی، فرانسوی، کره ای و ژاپنی. اما اغلب آنها تقلبی است. این جنس ها شهر را رونق داده اند. شامپو را برمی دارم. ساخت فرانسه است. اما بسیار رقیق.... مرد فروشنده می گوید: اینها را به چین سفارش می دهیم.. بسته به قیمتی که می دهیم کیفیت جنس فرق می کند. (کردها دروغ نمی گویند) واضح بود آب بسته بودند به شامپو و به یک سوم قیمت می فروختند. یک برچسب هم تولید می کردند... به نام شرکت وارد کننده ایرانیآن هم در چین ؟! چین متقلب... لوازم برقی ماکتی از اصلند. بعد از مدت کوتاهی از کار می افتند.

من یادم آمد جایی خوانده بودم که بانه یک بز داشت که نسل آن هم دارد منقرض می شود. بزی به نام مرغوز که از پشم آن پوشاک درست می کردند. حالا این بز هم قربانی توسعه اقتثادی! و  تقلب چینی هاست. اگر بز مرغوز دیدید حتما مطمئن شوید چینی نباشد.. بز مرغوز اصل با گارانتی بز ایران...

اگر بانه رفتید سری به این بازار بزنید. حتما شما هم شکار می شوید. من هم خرید کردم. ولی به پیر مراد هم بروید در دامنه کوه آربابا و دریاچه بانه.

ساعت 11 شب بانه هم تمام می شود. کردستان خداحافظ و به امید دیدار..... سفر تکراری نیست. پای بندت نمی کند. با همه ی زیبایی و هیجانی که در آن غرق می شوی باید به آن  پشت کنی و برگردی.

  پایان


 
سفر به ارمنستان
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سفر 6 روزه ارمنستان ،کنسرت یانی ،سفر ایروان ،روز ملی ارمنستان

 روز استقلال ارمنستان و کنسرت بزرگ یانی

6 شب و 7 روز  زمینی (از سه شنبه 29 شهریور تا دوشنبه 4 مهر 90)

خدمات گروه: 1- اتوبوس vip تهران تا ایروان و بالعکس  2- ترانسفر تا هتل در ایروان  3- چهار شب اقامت در هتل سه ستاره در مرکز شهر به همراه صبحانه کامل و متنوع سلف سرویس 4- تحویل سیم کارت رایگان ارمنستان   5- ارائه نقشه رایگان ایروان   6- گشت شهری نیم روزه با همراهی راهنمای فارسی زبان و صرف شام یا ناهار  7- پذیرایی مسیر 8- تور یکروزه منطقه ییلاقی زاخکازور، دره گل­ها و دریاچه زیبای سوان با همراهی راهنمای دو زبانه فارسی ارمنی و صرف ناهار متنوع ازبکی در یکی از متفاوت­ترین رستوران­های ارمنستان   9- حضور دائمی راهنمای فارسی زبان از ایران در کنار گروه و راهنمای ارمنی در ارمنستان - برنامه ریزی  و اجرای گشت­های متنوع با درخواست همسفران   10- هماهنگی و تهیه بلیط کنسرت یانی از تهران . 

گشت­های گروه در ایروان:  1- سواحل دریاچه سوان  2- کلیسای سوان  3- منطقه ییلاقی زاخکازور و دره گلها   4- کلیسای کچاریس  5- میدان هاراپاراگ و آبنمای موزیکال ایروان  6- پارک هزار پله کاسکاد  7- تالار ملی و میدان اپرا   8- هاقتاناک  9- موزه جنگ و مجسمه مادر میهن  10- مسجد کبود(مسجد ایرانی ایروان) 


 
برنامه یک روزه هنر و طبیعت
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: آبشار برگ جهان ،تور یکروزه ،غارموزه وزیری

پیاده روی تا آبشار برگ جهان و بازدید از غارموزه ای دستکند

جذابیت ها: پیاده روی در مسیر طبیعت روستای برگ جهان تا آبشار - آب بازی و آبتنی زیر آبشار - بازدید از سرچشمه آبشار(در صورت تمایل همراهان) - بازدید از غار موزه هنر و طبیعت با حضور استاد وزیری